برای خودم

سی برج سرطان(تیر) رسید وامروز شش ماهه که پسرک را داریم چنان بودن این فینگیل مادر با زندگی مان اخت شده که انگار از همان اول بوده . پسرک شش ماهه من این روزها هردم یک حالت را دارد گاهی خوب سرحال گاهی مریضه این دندان کشیدن هم برای بچه های تابستانی عذاب الیمیست والا .خدایا بابت این هدیه تا آخر عمر سپاسگزارت خواهم بود.

دوتا افطاری دیگه هم دادم یکی خواهر شوهر بزرگه یکی هم مردانه دوست های همسر دیگه آنقدر درین هوای گرم خسته وتشنه شدم که دیگه هوس افطاری دادن به کل از سرم پرید مخصوصا که هیچکی حتا یک تعارف الکی هم مارا نکرد فقط درین ماه سه شب افطاری خانه مادرم بودیم وتماماز خانواده همسر هیچ صدای بلند نشد آنها که بزرگترند خودش را زدند به بی خیالی من چرا با بچه خورد و کار بیرون و هوای گرم وخانه کوچیک دیوانه ام مگر ...

هیچی دیگه اینجا هوا دیروز 42 درجه بود رسما دوزخ شده بود امروز هم شدید گرمه ومن از همین الان تشنه ام با اینکه صبح قبل از آمدن به دفتر یک دوش آب سرد هم گرفتم ولی گرمه دفتر ما هم که نه کولر داره نه ای سی فقط یک پنکه لخ لخی با این برق افتضاح ...

ولی هرطور بود ماه رمضان هم به دهه آخرش رسید

طاعات عبادات همه روزه دار ها قبول درگاه حق

پ:ن بابا اینطور پیش بره من کامنت های کامنت دانی ام صفر میشه ومن بی انگیزه برای نوشتن پشیمان شدم مخصوصا که دیگر الان کمی سرم خلوت تره کامنت ها جواب داده میشود ازین پس.

| دوشنبه سی ام تیر 1393 | 8:35 | زن متاهل| |

فردا که بشه نصف ماه رمضان هم تمام شده چی زود

تا حالا همه روز ها را روزه بودم خیلی خوب بود دو شب افطاری خانه مادرم بودم یک شب با همسر یک شب هم که همسر وبرادر ودامادم ختم قرآن دعوت بودند من با بچه ها تنهایی  وخواهرم عجول هم بود  خواهرم شله قوروت پخته بود با کفته خوشمزه بود . بدون اینکه کس دیگری غیر از فامیل باشه البته دخترک وپسرک مرا اگر فاکتور بگیریم  گرد یک سفره بودیم خواهر برادرها ومادر مان خیلی خوش گذشت.

دیروز جمعه هم یک دفعه ای تصمیم گرفتم برای افطار خانواده خودم وخواهرم را دعوت کردم

صبح سریع پسرک را شیر دادم خواباندم دخترک هم داشت کارتون میدید  پسرک را به خواهرش سپردم  و کلید موتر( ماشین) را برداشتم ورفتم خرید ( گوشت گوساله چرخکرده،شیر، پنیر پیتزا ، کالباس، لازانیا ، نخود فرنگی، خرما ، جلبی وخجول(زولبیا بامیه)،پنیر، اسمارتیز، کیک قلبی برای دخترک،  چند مدل ژله ،انواع سبزی  فلفل دلمه ووووووو)خریدم.

برگشتم اول خانه را جارو مرتب کردم وبعد استارت آمادگی شب را زدم

معلومه دیگه برای افطار دو نوع فرنی ساده و میوه ای،  ژله، خرما ، سبزی خوردن ،پنیر، شربت خاکشیر وچای بود

برای شام هم که ما بدون فاصله سرو میکنیم لازنیا ، دلمه شکم پر که من تنها از فلفل و بادنجان رومی( گوجه ) درست کرده بودم و انواع ترشی های و چگنی(شما چی بهش میگید؟) آماده کردم

بعد از شام طبق معمول برای دوساعت برق رفت وخانه رسما تنور شده بود

تا ساعت 12 چای خوردیم ومیوه وبعدش رفتند از دلمه ها اضافه آمده بود دادم برای سحری شان ظرف ها را خواهرهایم شستند ولی خانه همچنان بدون جارو وبهم ریخته است

صبح داشتم لباس میپوشیدم بیام سرکار جو گیر شدم برای همسر گفتم امشب خواهر بزرگت را دعوت میکنم

گفت بیکاری بابا درین هوای گرم دهن روزه.... الان از حرفم به شدت پشیمان شدم چون سر کار هوا بی اندازه گرم شده ومن دارم از تشنگی هلاک میشم بروم خانه دو نیم تازه  میرسم یک ساعتی باید با بچه ور برم بعدش کلی خونه مرتب کردن میخواهد خرید هم باید یکنم هیچی نداریم از ترس بی برقی مواد را باید کم کم بخریم

راستش دوست دارم امسال افطاری خانواده همسر به شمول مادرش ودو خواهرهای عروسی کرده اش وهمبجین(جاریم) را دعوت کنم  ولی هرچی میسنجم درین هوای گرم دست تنها با بچه خورد از همه بدتر وضعیت بد برق که معلوم نیست کی است کی نیست خانه کوچک نمیشه همه را باهم دعوت کنم گفتم جدا جدا دعوتشان کنم هنوز معلوم نیست .

فعلا امروز که کنسل شد ببینم چی میشه  البته آنها که تا حالا خودشانرا نخاراندند نمیدانم ولا...

پ:ن آمده بودم مثل بعضی ها تیتر وار  اینطوری بنویسم. میگذره با هوای گرم وافطاری ها و مهمانی هاو عبادات  وقرآن خوندن   .... خرید برای عید ازین حرفها ولی نشد من بلد نیستم مختصر حرف بزنم

 

| شنبه بیست و یکم تیر 1393 | 11:48 | زن متاهل| |

اول یک خبر خوب

اینکه بلاخره منم قراره خاله بشم ................

خواهر هایم شش سال ونمیه خاله شدند ولی من (من در مورد شکلک گذاشتن زیاد وارد نیستم حتا معنی بعضی ها را نمیفهمم )

بلاخره خواهرم عجول هر چند دیر ولی اعلان کرد که حامله است یادتان است پارسال که شوهرش رفته بود کانادا بچه اش را سقط کرد برخلاف میل من ومادرم ؟؟؟ به هوای اینکه شوهرش میبردش خارج ...

هیچی دیگه ماهم به همین زودی ها خاله میشیم .

میخوام یک کمی از کار های پسرک بگم از فینگیل خوشکلم که به همین زودی بزرگ شد

بیشتر از یک ماه است که برمیگرده روی شکمش وچند روزی هم است کمی به جلو میخزه.

اولین مروارید اش سر زده وخیلی زوده.

انتظار نداشتم مخصوصا درین هوای گرم سخته بچه به دندان داشتن

وقتی با قاشق چیزی به دهانش میکنم میخوره به نوک دندانش وصدا میده ای جانم

فینگیلم در آواز خوانی ثابت کرده که استعداد خاصی داره صدایش را میا ندازه به سرش وهی تن صدایش را بالا وپایین میکنه .

وقتی شیر میخوره آخرهاش که سیر میشه کمی از شیر را داخل گلویش نگه میداره و صدای قورباغه در میاره قررررررررررر قررررررررر ازین کارش کلی هم لذت میبره

کلا کار های خواهرکش برایش جذاب وبا مزه است با کوچکترین حرکت دخترک غش عش میخنده انقدر صدایش بلند است که تا دوتا خانه آن ور تر هم صدایش شنیده میشه

خواهرش را خیلی دوست داره وعاشق مسخره بازی هایش است

پدرش را هم خیلی دوست دارد وقتی پدرش میایستد بالای سرش واشاره میکند که بیا بغلم بال بال میزند ومیخواهد پرواز کند

وقتی ازش بخواهی دست بدهد دست میدهد

داخل لاله اش(نمیدانم شما بهش چی میگویید) میگذارم ازین سر خانه به اون سر خانه میره وهمه جا را دید میزند مثلا میرود دم در حمام با دقت سرش را میچرخاند وهمه جا را نگاه میکند بعد همانطور سرش را بلا میکند وسقف را هم نگاه میکنه

وقتی هیجانی میشه با هر دو دست صورتم را محکم میگیره وصورتش را به صورتم میچسباند

جیغ جیغه هایش را با دست میگیرد وعاشق رنگاها وتصاویر است. وقتی بغل منه ودارم بهش شیر میدهم (با پستانک) با تمام اجزای صورتم بازی میکند وفکر کنم جذابترینش برایش بینی بنده است.

خیلی به قول شما ها خوردنی شده گاهی دلم میخواهد دستهای تپلویش را بجوم(گاز بگیرم)

یک کم هم تپلو شده مرد کوچک من فدایش بشوم .......

تا حالا براش غذای خاصی ندادم یک بار آب ام(انبه) دادم برایش گل به روی تان ... شد

یک بار هم کمی یخنی مرغ داد بهش دیروز هم کمی نشاسته را با آب ومقدار کمی شکر درست کردم وخوب خورد معلوم میشه برعکس دخترک خوش غذاست وازین جهت خوشحالم دوست دارم زودتر برایش غذا بدهم مخصوصا که بچم شیر مرا نخورده حد اقل با غذا قوی شود

رد زخم جراحی لبش هم روز بروز بهتر میشه  و من گاهی سخت نگران عمل بعدیش هستم

دخترک ناز نازی من هم مصروف درس و مکتب(مدرسه) اش است و خدا را شکر خیلی لایق(زرنگ ) است همه نمراتش 20  ماشالله

قدش بلند شده چند روز پیش کنار پدرش ایستاده بود نصف قد پدرش را داشت گاهی که میاید بغلم به نظرم خیلی بزرگ میاید نمیدانم شاید به خاطر پسرک است که خیلی کچولوست

فقط همچنان لاغر است ومیلی زیادی به غذا نداره دو روزه که سخت گلو درد بود وآمپول ودوا ... یک روز مکتب نرفت امروز بهتر بود

خاله پرستار هم هر روز میاید وفعلا بچه ها وهمه ما راضی هستیم پسرک خیلی زود یعنی از همان اول با خاله پرستار خوب برخورد کرد وعادت کرده  با آنکه دیشب رفته بودیم خونه مادرم بغل خواهر هایم که بود یک لحظه دیدم لبش را غنچه کرده ومیخواهد گریه کند غریبی کرده بود دیگه همه صورت ها را از هم تشخیص میدهد .

از خودم بگم که من هم خوبم خدا راشکر برعکس پارسال امسال روزه دارم وخیلی خوش میگذره

یک چیز دگه اینکه قبل بارداری پسرک وزنم 76 کیلو بود با تناسب قدم واستخوان بندیم زیاد چاق به نظر نمیرسیدم در حاملگه تا 20 کیلو  وزنم بالا رفت بعد از زایمان کم شد ولی روی عدد 85 کیلو استپ زد واین مرا به مرز افسردگی رسانده بود.

از ترس روی ترازو نمیرفتم رژیم خاصی هم نگرفتم اصلا من آدم رژیم گرفتن نیستم فقط مدتیست خوردن بعضی چیز ها را به خودم حرام کردم

مثلا شیرینی ،سرخ کردنی، برنج زیاد،حله حوله های عصر ها که از سر کار برمیگشتم

دیشب رفتم روی ترازو وزنم شده بود 80 کیلو ذوق مرگ شدم

انشالله به همین رژیم وبا روزه گرفتن 5 کیلو دیگه هم که کم کنم دیگه خیالم راحت میشه من دوست ندارم خیلی خیلی لاغر باشم فقط همینکه چاق نباشم بسه مانکن دوست ندارم .

دیگه هیچی دیگه راستی در مورد پست های قبلی من از خواهرم که ریس ماست به خاطر اینکه گفته بود سرکار جای بچه نیست ناراحت نشدم من از طرز برخوردش ناراحت شدم میشد که یک طر دیگه ازم بخواهد  ازین ناراحت شدم که برام زمان تعیین کردهد بود .

بهر حال خدا را شکر گاهی شری پیش میایه به خیر آدم تمام میشه دیگه من هم زیاد به دل نگرفتم گذشت کردم

پ:ن در مورد اینکه راهی را که انتخاب کردم درسته یا غلط بعضی از دوستان مخالف اند ببینید زندگی آدم ها مثل صورت هایشان از هم متفاوته هرکس خودش بهتر میدانه چی برایش خوبه فعلا من ازینکه مادر کارمندی هستم واز 8 صبح تا 4 عصر از پسرم دورم راضیم . ومیدانم که این برای زندگی من بهتره ( وقتی بچه بودم یکی از حسرت هایم این بود که ای کاش مادر من هم مثل مادرهمصنفی ام( همکلاسی ام) معلم بود والان میدانم بچه هایم که بزرگ شوند خوشحال خواهند بود که مادرشان یک فعال جامعه مدنیست تا یک زن خانه نشین معمولی )

 پ:ن استفاده بعضی از فعل ها در نوشته های من شاید به نظر شما غلط باشه ولی در لحجه ما رایج است به حساب بی سوادی من نگذارید من لیسانس ادبیاتم واین در کشور من مدرک بالایست. وهمچنان جمله بندی هایم شاید اشتباه به نظر برسه.

دوست دارم به جاهای از نوشته هایم که به نظر تان درست نیست اشاره کنید چون من با اینکه مدام وبلاگ های شما ها را میخوانم باز تشخیص اینکه کجای جمله هایم با شما متفاوته سخته دوست دارم بدانم تفاوت نوشته هایم با شما درچیست ممنون .

| پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 | 10:34 | زن متاهل| |

اول از همه ماه مبارک به همه تان مبارک

چقدر خوب که خدا آنقدر بمن عمر داد تا یک ماه خوب دیگر را شروع کنم وشاد شوم از لذتش

دوتا هفتهء بسیار شلوغ وپر استرس ودرد سری را گذراندم

غصه خوردم ، بغض کردم، تصمیم گرفتم منصرف شدم ، با خواهر های دو وسه ومادر درد دل کردم

خلاصه خودم را وروز هایم را و آینده را سپردم دست خدا ودست از تقلا برداشتم این بود که خدا همه چیز را درست ودقیق برایم رقم زد طوری که باور نمیکنم

بعد از آن پستی که گذاشتم که استغفا داده بودم ودو روز هم خانه نشین شده بودم

مادرم وخواهر برادر های دیگرم مرا خواستند وگفتند این راه درست نیست همچنان همکارام وهمه بسیج شدن برای پیدا کردن خاله (پرستار) برای بچه ها

واین وسط من دو دل مانده بودم که چیکار کنم ، گفته بودم من مادر خانه نشین خوبی نیستم از آنطرف راه دیگری هم نداشتم ومدام بین سوال های که در ذهنم رجه میرفت که کدام راه را انتخاب کنم اذیتم میکرد

یک خاله گرفتم که مادرم پیدا کرده بود در واقع خاله مادرم است یک روز آمد خانه ام ولی دیدم که از بچه درست مواظبت کرده نمیتواند دیدم فردایش خودش گفت که معذرتم را بپذیرید من نمیتوانم این وظیفه را قبول کنم که سخت خوشحال شدم

همکارم زن مومن دیگری را برایم پیدا کرد وگفت قابل اعتماد است او نیز آمد ویک روز بچه را سپردم به دستش وهمسر هم تا عصر بیشتر روز را در خانه بود که عصر که آمدم دیدم پسرک کز کرده واصلا شیر نخورده دهنش بوی تب میداد مرا که دید دست هایش را دور گردنم حلقه کرد بغضم ترکید وهزار بار خودم را سرزنش کردم

زن بیچاره همه کوشش را کرده بود فقط مشکل اینجا بود که پرستار خیلی پیر وچروک بود وچهره سیاه سوخته داشت انگار پسرک ازش ترسیده بود

او را نیز رخصت کردم وتصمیم قطعی گرفتم که کار را ببوسم وبگذارم کنار هرچند که خیلی خیلی برایم سخت بود

شبش گریم گرفته بود با خدای خودم حرف زدم وازش خواستم خودش راه درست را بگذارد جلو پایم وآنچه صلاح من وبچه هایم است همان شود .

بعد ازین راز ونیاز وسپردن آینده وخیر وشر را بدست خدا حس عجیب با آرامش به قلبم راه یافت . فردایش یکی دیگر از همکارانم برایم زنگ زد وخانمی را برایم معرفی کرد وآنقدر از خوبی هایش گفت و گفت تا راضی شدم یک بار فقط ببینمش .

وقتی دیدمش انگار این زن همه آرامش بود زن مسنی با چهره نورانی وبسیار مهربان خوش زبان ازش خوشم آمد باز علارقم میل باطنی موضوع را به همسر گفتم او هم که از اول میگیفت هرطور خودت میدانی واین مسئله تصمیم را برایم سخت تر میکرد.

فردایش خانم اسمش را میگذارم خاله پرستار وقتی آمد خانه ام پسرک خودش را از بغلم پرت کرد به بغل زن وخانم پرستار هی قربان صدقه اش رفت وبحق که بچه داری را خیلی بهتر وبیشتر از من بلد است 

به قول خودش پسر من هشتمین بچه است که او برای مردم نگه داشته وفعلا که قرار شده هر روز از ساعت هفت ونیم تا چهار خانه ما باشد واز پسرک ودخترک که از مکتب(مدرسه )برگردد مواظبت کند

مشکلم را دست خدای خوب ومهربان سپردم وخودش بهترین وجه حلش کرد

ممنونم خدای مهربانم

سپاس گذارم از همه شما دوستانی که در پست قبل برایم نظر گذاشتید وراه حل های را که میدانستید خوب است برایم نوشتید

ممنون تک تک تان هستم میدانم که با دور بودن از بچه هایم یک روز حسرت روز های کودکی شان در دلم میماند باآنهم هرکس شرایطی دارد و من میدانم که اینطور فعلا برایم بهتر است درین حالت خودم را شادتر میبینم و مادر بهتری برای بچه هایم هستم تا اینکه از صبح تاعصر هی بگو نگو کنم وحرص بخورم

بازهم نمیدانم تا هنوز که راضیم

باز هم خودم را وبچه هایم را میسپارم دست خدای مهربان وازش میخواهم هرچی خیر وصلاح ماست همان را سر راه ما بگذارد به برکت این ماه مهربان

پ:ن سر موضوع نیاوردن بچه از خواهرم خیلی دلگیر شده بودم که براش زنگ زدم وازش گله کردم  دلم خالی شد هرچند که او هم دلایلش را داشت ولی میتوانست این موضوع را به طریق بهتری با من در میان بگذارد میتوانست دلم را نشکند

همه جوابش برای من این بود که تو از من بی اندازه توقع داری اگر توقع نداشته باشی اینقدر به دلت درد نمیکند

ولی مادرم وبقیه خواهر برادر هایم پشت من را گرفتند واو را ملامت کردند ولی سعی کردم همسر ازین موضوع بوی نبرد

 

| دوشنبه نهم تیر 1393 | 9:25 | زن متاهل| |

درگیرم این روز ها بدجور

 

تصمیم دارم کارم را بگذارم کنار ،بشنیم خونه وبچه داری کنم .اینه که سر دوراهی ماندم ازیک طرف کار را دوست دارم مرا پویا نگه میدارد از کاهلی دور میشوم. از یک طرف کار با بچه خیلی خیلی سخته اینکه از صبح تا عصر با بچه پنج ماهه سر کار باشی خیلی سخته وبد تر از این دخترک که هر روز مثل توپ فوتبال به خونه یکی شوت میشه آنهم من مادر احساس که دوست ندارم دخترم را پش هر کسی بگذارم هر روز که میشنوم همسر بی خیال او را برده یا خانه مادرش یا خانه برادرش یا خواهرش مغزم داغون میشه

  اینکه اکثر روز ها نهار براش ساندویج بازاری خریده و یا میشنوم که اصلا غذا نخورده ناراحتم میکنه در حدی که تا فردایش ناراحتم وباز فردا همان اش وهمان کاسه رفتار های پرخاشگر دخترک نشان داد که ازین وضعیت راضی نیست وحتا چند روز به اصرار ازمکتب( مدرسه) که آمده تا عصر تنها در خانه بوده که این نیز برایش خطرناک است این مسئله بلاتکلیفی دخترک مهربان وسربراه وهوشیارم را تبدیل به یک بچه شرور پرخاشگر کرده واین مرا میترساند .از طرفی اگر من دیگه نروم سرکار اوضاع بازار و دکانداری همسر زیاد خوب نیست .آنهم با این گرانی اجناس دوتا بچه واز همه مهم تر وقتی همسر کیسه اش خالی باشه همه زندگی را با رفتار های لج بازانه اش بهم میریزد وسر هر چیز دعوا براه می اندازد این وسط معاش(حقوق) من همیشه جلو این اشوب را میگرفت.

  نمیدانم چیکار کنم کار ،هوای گرم ،از صبح تاعصر بچه به بغل ، لباس گرم وخشن سر کار ،هفته چند بار بچه را باید پیش همکار ها ول کنم وبروم به حومه شهر ،کار خانه ،دخترک ولج بازی هایش ،توقع های همسر از من که باید همیشه سرحال وآراسته و خندان باشم واز همه این ها بدتر دردی که تا به حال به شما نگفتم (ریاست بازی های خواهرم عجول که الان رئیس دفتر ماست)همه این ها به اضافه مشکل لب.چاک پسرک وغمی که اندازه کوه روی دلم تلنبار شد این مدت از من زنی خسته داغون ،بی حوصله، غمگین ، وووو ساخته نمیدانم چطور زندگیم را اداره کنم اصلا انگار تازه این مسولیت ها را بمن سپردند تنها چیزی که فعلا به ذهنم رسیده واصلا بهانه اش کامنتی شد که خواهرم (رئیس ما) از اسکایپ برایم فرستاد وخلاصه اش این بود

 که تا آخر این هفته هرطور شده برای پسرت پرستار بگیر ودیگه با بچه نیا سر کار ودیگر حرفها که مرا واداشت بدون معطلی استعفایم را بنویسم وبروم بگذارم روی میزش واین شد که امروز دو روزه خانه نشین شدم هرچند که خوهرم برایم پیام فرستاده که دست از بچه بازی بر دار وبرگرد به سر کارت ولی من دلم این روز ها نازک تر ازین حرف هاست (سه ماه است دنبال زنی هستم که قابل اعتماد باشه وهم با شرایطم برابر که بیاید هر روز به خانه ام واز بچه هایم نگه داری کند ولی کسی پیدا نشد لازمه بگم اینجا پرستار نیست واین زن ها هم زنهای هستند که از فقر حاضر میشوند این وظیفه ها را قبول کنند ومشکل دیگه اینکه بچه های زیر یک نیم سال را مهد کودک قبول نمکند این را نوشتم تا سوالی خلق نشه) این شد که میخواهم بر خلاف میل باطنی خانه نشین شوم متن را در حالی نوشتم که پسرک از موهایم آویزان است اگر مشکلی دارد ببخشید دوستان.

این از روزمرگی های مادری، ولی با همه اینها لحظه های است  که پسرک هر دو دست کوچکش را دور گردنم حلقه میکند وگونه ام را بافشار دهن میگیرد و ذوق میکند در حالیکه آب از دهانش جاریست.

لحظه های که با انگشت ها ظریفش سفت محکم موهای ریز گردنم ها چنگ می اندازد هر چند من جیغ میزنم او غش غش میخندد واین کار را بازی خیال میکند درین لحظه هاست که من تا عرش اعلا بالا میروم وپشت گردن سفیدش را با آن موهای کرکی بوسه باران میکنم وغرق لذت شیرین مادری میشوم .

پ:ن راستی یادم رفت بنویسم 24 جوزا تولدم بود  وکادو از همسر یک عطر مارکیوز  گرفتم و شبش هم در یک رستوان سرسبز با دو تا جوجه هایمان خوش سپری شد.

| سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 | 11:30 | زن متاهل| |

اصلا باورم نمیشه

یعنی من این همه خواننده داشتم وخبر نداشتم

بی نهایت ممنون تک تک شما عزیزانی هستم که لطف کردید وروشن شدید

باور کن با روشن شدن شما دلم روشن شد

خدایا ممنون که این همه دوستان خوبی دارم هرچند که ندیدم وشاید هیچ وقت نمبینمشان

یک بار دیگر سپاسگذار همه تان هستم

ما هم خوبیم ولی سخت مصروف

 این روز ها تب وتاب انتخابات به اوج خودش رسیده

ومن برای هزامین بار خوشحالم که حتا کارت نگرفتم وبه هیچ کس رای نمیدهم

حالم بهم خورده ازین طور تبلیغات انتخاباتی کم مانده گدایی کنند به هر دری میزنند که رای جمع کنند

به نظرم همه شان سر وته یک کرباسند وبه فکر منافع خودشان خدا خودش رحم کنه واز اینی که است بدترنشه

روز هایمان میگذرد سریع آنقدر سریع که حساب روز های هفته از دستم در میره
مادری سخت و شیرین است
ازیک طرف دخترکی صنف اولی که درس ومشقش تمامی ندارد دخترکی که این روز ها سخت درگیر است موقعیتش به خطر افتاده یکی دیگر آمده وجایش را گرفته دیگر محراق توجه نیست واین مسئله همه چیز را برایش بهم ریخته
ازیک طرف پسرکی چهار ماهه و نیمه که باید تمام وقت برایش سرویس بدهم بیست وچهار ساعت آویزان من است
از طرفی....
نه ولش کن زندگی همین هاش شیرینه
فقط گاهی دلم میسوزد به حال زنی که در فصل چهارم زندگی روز شبش را خواسته هایش، را حتا خودش را گم کرده
کاش ممکن بود فقط برای یک هفته از زندگی مرخصی گرفت

احتمالا از فردا به خاطر نزدیک شدن انتخابات  ونا امنی هایش تا چند روز مرخصیم خوشحالم ازین انتخابات همین رخصتی اش بمن میچسبد

دوباره بین من وهمسر شکر آب شده روز شب های این چنینی زیاد خوش نمیگذرد مخصوصا با خسته گی های کار وبچه داری

باز هم دعا میکنم خدا یا !!!!!به این مرد ها فقط کمی یک کمی درک بده تا خودشان را جای مادری خسته تصور کنند و قوز(؟)غوزیی بالای غوز نباشند همین

| دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 | 12:5 | زن متاهل| |

با عرض معذرت که نمیدانم چرا چند روزه این بلاگفا با من لج کرده عکس ها آپلود نمیشه ووقتی گذاشتم نشان نمیده  بدقول شدم ببخشید

امروز دوباره امتحان میکنم امید وارم عکس های فینگیل را بتوانم بگذارم

به شدت این روز ها زندگیم روی دور تند افتاده کار وبچه داری و این ور اونور رفتن و وووو

امشب هم عروسی دعوتم اصلا حس رفتنش نیست خسته ام

دیروز از صبح تا عصر ر فته بودیم به یک ماموریت کاری در حومه شهر هوا گرم مسیر طولانی خیلی خسته شدم

سرکار هم با فینگیل خیلی خسته میشم هم کار هم رسیدگی به بچه

اصلا فرصت هیچ کاری را ندارم

 پ:ن یک خواهش دوست دارم درین پست همه دوستان خاموش هم برای یک بار روشن شوند شاید باعث دلگرمی بیشتر من برای ادامه نوشتن شود ممنون

عکس ها را بعد از مدتی بر میدارم

 

| پنجشنبه هشتم خرداد 1393 | 9:32 | زن متاهل| |

پارسال در همین روز بود که وقتی رفته بودم به خاطر جواز رانندگی معاینه(آزمایش) خون انجام بدم فهمیدم که فینگیل من در بطنم لانه گزیده چقدر آنروز من و  همسر شادی کردیم چقدر همسر ذوق زده شده بود عاجل سر راه برگشت به دفتر برایم میوه گرفت وچقدر مواظبم بود بگذریم که حاملگیم آنطور که میخواستم خوش نگذشت وتمامش پر از استرس واظطراب بود

امروز من فینگیل چهارماهه و چهار روزه را دارم وخدا را بابت این هدیه بزرگ تا بی نهایت سپاس گذارم

پ: ن از صبح تا حالا دارم تلاش میکنم عکس بگذارم نمیشه

فعلا این پست خالی را داشته باشید تا من ببینم چیکار میتوانم بکنم

در ضمن در قسمت آپلود عکس وسایت که راحت آپلود میکنم خواستار کمکم

 

| شنبه سوم خرداد 1393 | 12:41 | زن متاهل| |

دو روز بود پسرک کمی اسهال داشت

تا اینکه دیروز عصر استفراغ کرد وتب کرد

بردیمش دکتر براش نسخه نوشت وگفت ببرید بیمارستان بستریش کنید

از دیروز ساعت 5 عصر تا ساعت 12 بیمارستان بودم سیرم وانتراکت وآمپول ودوا

ساعت دوازه مرخص مان کردند سر راه رفتیم خونه مادرم دنبال دخترک رفتیم بالا چای خوردیم وخواهرم برایمان شام درست کرد (کمی ته دلم ناراحت شدم چون خودشان شام خورده بودند نه به ما نگه داشته بودند ونه به بیمارستان غذا آورده بودند هر چند که شب ها زیاد غذا نمیخوریم  از طرفی زنگ زدم وگفتم که بیمارستانیم ولی برای تعارف گفتم مشکلی نیست لازم نیست بیایید  با اینکه فاصله تا خونه مادرم نبود هیچ کس نیامد نمیدانم من گاهی توقع ام زیاده ) یک کم خوردم میل نداشتم بغضم گرفته بود همسر ولی تا آخر خورد 

برگشتیم خونه پسرک حالش بهتر بود خواباندمش

صبح رفتیم دوباره پیچ کاریش(آمپولش )را زدیم میخواستم نیام سرکار ... ولی همسایه داره خونه میسازه از صبح تا عصر صدای دیلر و برمه کاری وترق وتورق دیوانه کننده است  ترجیح دادم بیام سر کار

هنوز اسهالش خوب نشده

ولی زخم لبش خیلی خوب شده بیشتر کسانی که میبینند باور نمیکنند

تصمیم دارم چند تا از عکس هایش را برای شما دوستان گلی که این هم مدت با ما بودید بگذارم

تا پسرک را ببینید بی انصافیست که عکسش را برای خاله ها نگذارم

رمزی نمیکنم بیشتر هم به خاطر دوستانی که وب ندارند ولی بعد از مدتی برمیدارم

دیگه محفل برادر شوهر هم خیلی خیلی خوش گذشت وعالی بود

مصروفم مصروف کار وزندگی و بچه داری و مهمانی وازین حرفا مثل همه شما ها

دخترک هم به شدت مصروف درس مشقشه

بمیرم براش خیلی کم برایش وقت میگذارم گاهی حس میکنم خیلی ازش دور شدم با تمام تلاشی که میکنم باز نمیتوانم وقت کم میارم

راستی شما خوبید؟

| دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 | 11:28 | زن متاهل| |

امشب محفل شال وانگشتر(مثل مجلس عقد کنان) برادر شوهر است

باوصف خستگی های این روز ها ، خستگی بعد از عمل پسرک، خستگی بعد از سفر  با اینها خستگی های خرید برای محفل برادر شوهر را هم اضافه کنید

لباس برای خودم ودخترک وپسرک خریده شد

از آرایشگاه هم وقت گرفتم ولی مجبور بودم امروز تا چاشت( ظهر بیام سر کار )سر کار باشم

دخترک دیشب تا صبح تب داشت بردمش دکتر انشالله تا شب خوب شه کلی برنامه رقص داره برای خودش

همین ها دیگه برم که باید بریم ماموریت کاری بیرون از دفتر



| چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 | 9:16 | زن متاهل| |

Design By : shotSkin.com