برای خودم

یک عالمه وجز به جز نوشتم ولی برق رفت لب تاپ من هم برق ذخیره نمیکنه همش پرید

دیگه حوصله مرور کردن جز به جز آن همه سختی را ندارم

در اول : خدایا هزار هزار بار شکرت

ای دانای برتر ای که در همهء کارهایت حکمتی نهفته است که دور از عقل ناقص من بنده حقیرت میباشدمن شاکرم در همه حال واحوال ولی ای مهربانترین کس از همه برایم! تو خودت خوب میدانی من طاقت بعضی از سختی ها را  طاقت امتحانی که پای فرزند در او باشد را ندارم پس ای خدای خوبم مرا با بچه هایم امتحان نکن که ناکام میشوم خودت خوب میدانی من ناتوان تر ازین ها هستم که تظاهر میکنم  .

 

یکشنبه عصر پسرک حالش بد شد و این حال بد (اسهال و استفراغ ) روز گار مرا به سمت نابودی کشید

چهار شب در بیمارستان انتراکت،سرم، آمپول های ساعت به ساعت ، آزمایش خون ، جواب اینکه خونش میکروبی شده، خون جاری از دست های سفید نرم کوچلو پسرکم در اثر آمپول های رگ ، اسهال شدید...شدید...شدید...

گل به صورت تان آنقدر شدید که پوشک وشلوار  وهیچ چیز جلو دارش نبود و هربار این هربار به کمتر از  ده دقیقه نمیرسید تمام لباس توشک همه تخت بیمارستان را کثیف میکرد .وبعد از هربار پسرک مثل پارچه کهنه لای لای میشد چشم هایش از رمق میرفت وبا حلقه های چشم کبود در بغلم از هوش میرفت

سه روز ازین وضعیت گذشته بود ولی هیچ بهبودی در بچه ام دیده نمیشد   با .وجود تزریق پنج تا سرم وآمپول های بی شمار بهترین داکترهای شهر را برایش آورده بودیم مستاصل مانده بودم حال خودم به شدت خراب بودم احساس میکردم که در رگ هایم خونی وجود ندارد اصلا بدنم کرخت مانده بود وتوان حرکت نداشتم به همه این ها پنج شب تا خود صبح بیدار خوابی را اضافه کنید همراه با استرس بیش از حد... داشتم میمردم

خلاصه بطور معجزه آسای بعد از پنج روز بچه ام حالش بهتر شد وکم کم رو به بهبودی رفت

وقتی پسرک حال جسمی اش  بهتر شد .حال روحی اش خیلی خراب بود ومشخص معلوم بود دلتنگ پدرش وخواهرشه این بود که بدون اجازه دکتر از بیمارستان اوردمش به خانه و همانطور که حدث زده بودم محیط خانه خیلی روحیه اش  بهتر کرد و پسرک دوباره لبخند زد.

اشک از چشم هایم جاری شده بود به آرزویم رسیده بودم اینکه یک بار دیگر پسرکم لبخند بزند وزندگی برگردد به روز های گذشته.

الان پسرک خیلی خوب شده یعنی نزدیک به بهبودی کامل امروز آمدم سر کار وگذاشتمش پیش پرستارش


 

خوب شد تا محک حادثه آمد به میان ****تاسیه روی شود آنکه در او غش باشد

 روز های سخت محک خوبیست برای شناخت اطرافیان

خانواده همسر  (جاری و خواهر شوهرها )امانطور که میدانستم به شدت پست بودند (ببخشید واژه  مناسب تر ازین برای واضع ساختن رفتارشان نیافتم)

یک شب کنارم نماندند وهر بار با عشوه آمدند و با زخم زبان (اینکه مواظبش نبودی وهزار حرف وحدیث دیگر)داغونترم کردند من هم واگذار کردم به خدای که به همه میتواند درد وغم بدهد

این وسط خانواده ام مثل همیشه کنار  من وهمسرم بودند و از دخترک نگهداری میکردند برای ما در بیمارستان غذا می آوردند ویک شب هم مادرم در بیمارستان ماند خودم نمگذاشتم بقیه شب ها بماند چون حالش اصلا خوب نیست

از همه مهم تر زن پرستار که برای پسرک گرفته بودم خیلی بدردم خورد وتمام این مدت پا به پای من در بیمارستان بود وشب تاصبح کنار بالین پسرک (من الان شرمنده ام که گفتم از خانه ام خوراکی برداشته فدای سرش حتا اگر برداشته می ارزید به این همه لطف مهربانی که وظیفه اش نبود)

پ:ن نمیدانم مشکل از کجا بود با اینکه بی اندازه مواظب پسرم بودم ولی باز مریض شد البته در بیمارستان متوجه شدم که همه بچه ها بدون استثناء به مشکل پسرکم دچار بودند وانگار ویروسی چیزی آمده دو شب قبلش رفته بودم خانه جاری دخترش مریضی پسرک را داشت نه به این شدت من مطمنم پسرم از او گرفته بود  . با اینکه سه روز قبلش پسرک پیش خودم بود پنچ شنبه که خانه بودم وجمعه همچنان شنبه هم مرخصی گرفته بودم  حتا پیش پرستار هم نبود که بگویم شاید او سهل انگاری کرده انگار قسمت بود.

پ:ن2  وسط این روز های سخت وپر از استرس 26 سنبله(شهریور) تولد دخترکم بود و 28 شهریور هم سالگرد ازدواج ما که خوب فرصت نشد کاری بکنیم وهمه پلانها بدون اجراء ماند دیروز جمعه همراه با خانواده وخواهرم عجول رفتیم بیرون کلی خوش گذراندیم ودر آخر هم همسر گفت به همه بگو برویم رستوان مهمان ما رفتیم رستوران و با خانواده خودم وعزیزانم (مادرم خواهر هایم برادر هایم شوهر خواهرم وئ همسر بچه هایم) کلی خوش گذراندیم در یک فضای سبز وهوای خنک پاییزی در حالیکه طنین خنده های پسرک که با پدرش بازی میکرد روحنواز لحظه هایمان بود اگر چه کلی هزینه شد برای مان به نسبت مهمانی گرفتن در خانه ،ولی می ارزید  کنار عزیزان خود شاد باشی کسانیکه دوستشان داری وارزشش را دارند به یک همچین دور همی نیاز داشتیم البته دیشب هشتمین سالگرد ازدواج مان بود   وزندگی مشترک ما هشت ساله شد ودخترک ناز من هم هفت ساله

خدا سایه درد وغم وزخم چشم های حسود را از سر زندگی مان دور بدارد آمین

 

 

 

| شنبه بیست و نهم شهریور 1393 | 11:5 | زن متاهل| |

بچه ها من چند روزه با این بلاگفا مشکل دارم

اصلا صفحه مدیریت وبلاگ باز نمیشد ومن هر بار مستآصل  با لب های آویزان بر میگشتم

اگر یک روز برای همیشه این در برویم قفل بماند چیکار کنم؟ آیا این مشکل تنها برای من بود یا برای دیگر کاربران هم بود؟

من همیشه ازینکه یک روز همه نوشته هایم بپره وگم شه میترسم

آخه تجربه اش را دارم

راستی حالا که حرفش شد میشه کسی رهنمایی ام کنه؟

من یک وبلاگ قبلا ها داشتم که کسی برایم درستش کرده بود

بعد از مدت ها یک روز بلاگفا ارور داد که رمز وبلاگ را عوض کن و من هم نمیدانستم آن کسی که وبلاگ را درست کرده چی آدرس ایمیلی را وارد کرده بوده واصلا دیگه آن کس در دسترس نبود واین شد که برای همیشه آن وب متروکه باقی ماند ودرش برویم باز نشد

حالا کسی راهکار دیگه بلد است برای باز کردن آن دروازه بسته ؟ رهنمایی کنید ممنون میشم

پ:ن باز نیایید از من آدرس آن وبلاگ را بخواهید که برام مقدور نیست

پ:ن بزودی اگر باز بلاگفا دبه در نیاره کامنت های پر مهر قبلی را جواب میدهم

دوست تان دارم خیلی مهربانان...

| دوشنبه هفدهم شهریور 1393 | 8:19 | زن متاهل| |

هفته های گذشته به شدت مصروف بودم

خواهرم عجول دوباره از خانه مادرم  اساس کشی کرد به خانه اش که رو بروی خانه من است ومادر شوهرش که سخت مریضه همراه با خواهر شوهرش از کانا.دا آمده بودند مادر شوهره که مریض بود پرستار برایش گرفتند بیچاره خیلی پیر و زمینگیره

وبا این خواهر شوهره که همراه شوهرش آمده بود کلی به ما هم خوش گذشت این ور اون ور رفتیم یک شب همه مهمان من بودند یک روزها همه مهمان خانه مادرم بودیم خو ش گذشت درکل زن خیلی شادی بود خواهر شوهر خواهرم اصلا بمب انرژی بود من برام جالبه این های که از خارجه به قولی میایند چقدر شاد ومثبت اند برعکس ما که در سی سالگی پیر میشیم بی خیال همه چیز مخصوصا تیپ واندام آدم ازین آدم ها انرژی وانگیزه میگیره

یک عالمه  برای خواهرم  برای من وبقیه فامیل ما سواغاتی آورده بود دستش درد نکنه مال من یک لباس خیلی خوش دوخت پیراهن ماکسی از جنسش خال(پولک) به رنگ سفید ویشمی یک دانه ریمل چند مدل خط چشم چندتا لب سرین( ماتیک) چند مدل مداد  ،سرخی (رژ گونه) یک دانه  شال ، ویک بلوز صورتی جنسش پارچه اش تور است.برای دخترک کلی جنگولی جات

آمدم بنویسم هر چه زودتر باید این چند تا چیز را برای دلم بخرم

1 : یک ماگ بزرگ خوشرنگ

2: چند تا گل وگلدون برای حیاط خلوت کچولویم

3: چند تا رژ لب با رنگ های شاد

4: چند مدل قهوه برای عصر ها که از کار برمیگردم

5: چند دست لباس برای پسرک که لباس هایش همه از رنگ و رو افتاده و بقیه هم هنوز اندازش نشده

6: یک آیینه کچولو و خوشکل  برای ته کیفم

 7:چند مدل گیره و گل سر های نازی نازی برای خودم ودخترک

باید هرچه زودتر اینها را بخرم .

 

 پ:ن راستی نی نی خواهر م پسر است همبازی وشاید دوست خوبی برای پسرکم باشه
 و تا بزرگ شوند کلی دوتایی آتیش بسوزانند عزیزممم

| پنجشنبه ششم شهریور 1393 | 11:23 | زن متاهل| |

عصر همان روز پنج شنبه که پست قبلی را گذاشتم پسر عمه مادرم فوت شد خدا رحمتش کنه

خانواده داماد لج کردند و مجلس عروسی را لغو نکردند

روز جمعه شاهد صحنه های بودم که تاحالا  در عمرم ندیدم در فاصله یک ساعت از یک خانه یک جنازه  ویک ساعت بعدیش عروس را بیرون کردند

عروس آنقدر زجه زد آنقدر ناله کرد که دل سنگ آب میشد جنازه ای برادرش را در بغل گرفته بود وشیون میکرد

جنازه را که بردند یک ساعت بعدیش مراسم خدا حافظی عروس از خانه خودش بود

به رسم اینجا روی سر عروس قند وسایه قسم(یک ظرفی همراه با قند کله را با مراسم خاصی روی سر عروس میشکنند و نانی به کمر عروس میبند ند وعروس را راهی خانه شوهرش میکنند ) و بعد آنقدر سر بردن عروس گریه خلق بلند شده بود که وقت بردن جنازه همه اینقدر گریه نمیکردند

هرکار کردند پدر داماد عروسی را کنسل نکرد وهمان روزی که جنازه مرحوم را دفن کردند عروسی خواهرش بود

مادر عروس که مادر مرده هم بود به ما التماس کرد که وقتی دخترش را روی تخت میارند تا مراسم را اجراء کنند ما هم برویم داخل تالار تا تنها نباشد من وخواهر هایم با چند تا از دختر های فامیل رفتیم داخل تالار

برخلاف میل عروس او را به آراشگاه برده بودند لباس سفید تنش کرده بودند ودست به دست داماد داخل تالار شد در حالیکه اشک همراه با سیاهی ریمل وخط چشم از چانه اش میریخت و دونفر از شانه هایش گرفته دااشتند که اگر ولش میکردند می افتاد

و بعد تر از همه اینکه ساز وموسیقی ورقص خانواده داماد هم تا  بی نهایت بود دلم برای دخترک کباب شد 

عروس به این اندازه مظلوم بدبخت ندیده بود

سر همین مراسم وکشمکش های خانواده داماد بود که برادر بزرگش سکته کرد.

خیلی دردناک بود

پ:ن اینجا رسم نیست زنها سرقبر و مراسم تدفین بروند.

| شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 | 11:1 | زن متاهل| |

فردا به عروسی دعوتیم

دختر عمه مادرم میباشد

  امروز ساعت 10 صبح برادر بزرگش که جای پدر نداشته اش هست سکته قلبی کرده

سکته سومشه خدا بخیر بگذراند

گاهی به بخت اقبال بعضی ها دل آدم کباب میشود

عروس فردا چقدر بد اقبال بوده 

دیروز بعد از ظهر به  حنا بندان همین عروس فردا دعوت بودم مرخصی گرفتم وقتی رسیدم خانه دیدم حال ندارم بروم بی خیال  زیر کولر دراز کشیدم خوابم نبرد در یک تصمیم از قبل تعیین نشده مادر شوهر ووبقیه خواهر برادر های همسر را به شمول خواهر کوچکش که ازدواج کرده را  برای شام دعوت کردم

از صبح داشتم در ذهنم لباس هایم را میپوشیدم که ببینم کدام برایم بهتره تا فردا بپوشم  دنیای عجیب و غافل گیرانه است

پ:ن برای بهبودیش دعا کنید خیلی جوانه

 

| پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 | 12:25 | زن متاهل| |

امروز کارنامه های ازمون نصفه اول سال تعلیمی دخترک را دادند

دخترک باریک وبلند وملوسم اول نمره شد یا به قول شما شاگرد اول شد دخترکم که 26 ماه سنبله هفت ساله میشود

در یکی از مکاتب (مدارس) خصوصی درس میخوانه یک مکتبی که جزء برترینهاست

 برنامه اینطور بود که مادر ها را دعوت کرده بودند وبعد از اجراء برنامه های شان  اسم شاگرد(دانش آموز)  های او ل نمره  را معرفی میکردند

من آدم حساسی هستم ولی نه دیگه تا این حد امروز این احساسم برای خودم هم غریب بود همین که داخل سالون شدم یک پرتقال خزید ته گلویم هی جلو داری کردم هی مواظب بودم اشکام بیرون نزنه

دخترکم با یونیفورم قشنگش با آن لباس های صورتی ومقنعه سفید و صورت کچولویش روی صحن ایستاده بود وچشم های درشت وقهوه ای اش برق میزد روی نوک انگشت های پایش می ایستاد و سرش را بلند میکرد تا از بین آن همه ازدحام مرا ببیند

یعنی هرچی نگاه کردم یکی را پیدا نکردم مثل من این همه هیجانی شده باشه داشت آبرویم میرفت

همه مادر ها مصرو ف صحبت با هم بودند بی تفاوووووووووت ولی من ...

مثل فیلیمی همه روز های کودکی دخترک از جلو چشم هایم میگذشت ومن متعجب ازینکه این کی این همه بزرگ شد تا دیروز وقتی دست های کچولوش را دور گردنم حلقه میکرد پاهایش تا شکمم بیشتر نمیرسید

الان این همه بزرگ شده این همه خانم شده که مدیر یک مدرسه بزرگ داره ازش تعریف میکنه وتشویقش میکنه که بین 31 نفر همصنفی(هم کلاسی ) جزء پنج نفری شده که نمرات کامل گرفتند که معلمش بهش افتخار میکنه

بدتر از همه مدام داخل آن یونیفرم دخترک خودم را میدیدم که کلاس اولم وشاگرد اول شدم  کی این همه عمرم گذشت چرا من هیچ کاری نکردم؟

دیگه دزدکی چند قطره از کنترول خارج شد وشری ریخت پایین

چقدر زندگی زود میگذره دخترک را کلی بوسه باران کردم واو هم با افتخار (این حس را از چشم هایش خواندم) مرا به همکلاسی هایش معرفی میکرد باید فکر کنم ببینم چی براش کادو بگیریم

 

پسرک هم دیشب تا خود صبح بی قر ار بود ومن نمیدانستم چیکار کنم

تا اینکه بلاخره مجبورا امروز مرخصی گرفتم  رفتم با همسر براش گاز(گهواره) خریدم خاله پرستار گفت الان بهتره وآرام شده

در هفته گذشته چهارتا عروسی رفتم

به استثنا دیشب بقیه خیلی خوش گذشت  دیشب همراه با خشو(مادرشوهر) خواهر شو(خواهر شوهر) وهمبجین (جاری ) به عروسی دعوت بودم حاصلش فقط حس های منفی بود که جاری وبقیه پخش کردند

وآخر شب دعوا همسر وجیغ وفریاد هایش که با کوتاه آمدن من به خیر گذشت

من هم به شدت به چشم زخم باور داشتم باورمند تر شدم اینکه پسرم تمام عروسی ارام داشت بازی میکرد ودختر جاری جیغ بنفش میکشید وجاری با حسرت نگاهش میکرد

تمام دیشب پسرک جیغ کشید ومن مستاصل شده بودم  نمیدانم چرا براش سپنج دود نکردم  نیم ساعت نخوابیدم وامروز هم سرکارم

خدایا خودم را وعزیزانم را به تو میسپارم از چشم حسودان دور بدار آمین

 

پ:ن آدم به شدت تنبلی در عکس گذاشتن هستم وگرنه الان این پست میطلبد که یکی دوتا عکس از دخترک وپسرک میگذاشتم یعنی داخل لب تاپ دفتر عکس ندارم

| دوشنبه بیستم مرداد 1393 | 15:20 | زن متاهل| |

بچه ها شنیدم یک طیاره(هوا پیما) در قسمت غرب تهران سقوط کرده

کسی که از شما ها که  چیزیش نشده ؟؟

نگرانم ...

نگران همه تان

 

| یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 | 14:23 | زن متاهل| |

روز های پر از دید وباز دید عید هم گذشت وتا هنوز ادامه داره هر شب مهمان داریم البته بعد از شام خیلی جاها هم است که تا هنوز نرفتیم ولی من به شدت کمبود خواب دارم دیروز با جاری وخواهر شوهر بزرگه ومادر شوهر رفتیم خانه جاری جدید داستان دار شده این وصلت اگر وقت کردم میام مینویسم به قول ما خانواده شوهر به خاک پای من وجاری بزرگ راضی شدن نچ نچ نچ دیگه هیچی خیلی خوش گذشت به استثناء یک شب که کمی استرس بمن وارد شد خوب بود یک هفته مرخصی خیلی خوب بود ولی ما اینجا امنیت نداریم مثل شما تا دو روز رخصتی پیدا میشه بریم سفر هیچی دیگه فقط خانه این واون رفتیم خوردیم (این خوردیم را با تشدید بخوانید) وخوابیدیم در حدیکه میترسم این هفت کیلوی که در روزه لاغر شدم برگشته باشه از دیروز هم رسما آمدیم سر کار یک چیز دیگه هم بیام اینجا بنویسم بلکم از روی دلم بره کنار روز های عید یکی از سوالات عمومی دوست و آشنا این بود که میری سرکار بچه ات را چیکار میکنی ؟ من هم با آب وتاب شرح میدادم که خدا از خزانه های غیبش چنان خالهء (خانم پرستار) نصیبم کرده که نگو و چنین وچنان خواهر جان مرا چشم زدن باور کنید ازین بین ها یکی عروس ماما(دایی) شوهر از من پرسید ومن هم تعریففففففف گفت این همه اعتماد نکن امتحانش کن از کارگر خودش قصه کرده که در کیفش چیز های را که از خانه اش دزدیده بوده پیدا کرده دیروز عصر از کار برگشتم وخاله را گفتم با موتر(ماشین) دفتر بره تا کمی مسیرش کوتاه شه خاله هم با عجله رفت داشتم آرایش میکردم که دخترک گفت مامان خاله وسایلش را نبرده من هم یک لحظه وسوسه شدم یاد حرف عروس مامای همسر افتادم وکیفش را گشتم ازین عادت بدم میاید ولی مجبور بودم این روزها هم که به خاطر آحیل و شیرینی ها روی اپن آماده است داخل یک تکه پلاستیک دیدم یک مقدار از باقلوا وچند تا دونه چاکلت(شکلات) را پوست کنده وداخل پلاستک بسته . همراه با یک دانه کبریت دیدم یک پلاستیک نمیدانم شما فکر کنم بهش میگوید مشما ؟؟؟؟ شالش است داخلش بود شالی که باهاش نماز میخواند دستم گرفتم کمی سنگین بود بازش کردم دیدم نزدیک به نیم کیلو از آجیل ها را هم برداشته همش دنبال این بودم که علامتی پیدا کنم که معلوم شه اینها را از خانه من برنداشته ولی نشد خود فریبی محض بود خانمه اول صبح میاید خانه من وامکان ندارد اینها راکس دیگه برایش بدهد یک لحظه دلم ریخت دگه اصلا اعصابم داغون شد اعتمادم خراب شده آماده شدم رفتیم خانه جاری جدیده ولی تاعصر همش توی فکر بودم اصلا بمن خوش نگذشت مدام فکر میکردم که چیکار کنم به کی بگم ازآنجا که همسر آدم عجولی است وسریع میرود رودررو به خاله میگه نتوانستم برایش بگویم صبح وقتی خاله پرستار آمد من هم خواستم یک جورای برایش بفهمانم که من دیدم چی کرده براش گفتم وسایل تانرا فراموش کرده بودید دیدم سریع گفت نه فراموش نکرده بودم خودم نبردم گفتم خدا بگم چیکار کنه هرچی به دخترک میگم به کیف کسی دست نزن باز بچه است همه لوازم شما را ریخته بود بیرون دوباره داخلش کردم چیزی نگفت چند لحظه بعد به دخترک گفت شکولات هارا پست میکنی نمیخوری میاندازی دور دخترک گفت دوست نداشتم خشک بود میخواست بگه اینها را دخترک دور انداخته ومن برداشتم نمیدانم در مورد آجیل ها چیزی نگفت فکر کرده بود ندیدم به همسر گفتم دلم میخواهد دروازه اطاق خواب را قفل کنم اینطوری خیالم راحتتره همه اسناد ومدارک وسند ها از همه مهمتر فیلم و عکس های عروسی مان یک مقدار پول جمع کردم که اگر خدا بخواهد طبقه بالا را بسازیم وطلا هایم همه در اطاق خوابه من اصلا عادت ندارم قفل کیلد داشته باشم انگشتر های طلایم کنار اپن , داخل گیلاس ها داخل کمد هر جا افتاده است دروازه اطاق خواب را قفل کردم وخواستم بفهمه که من دیگر مثل سابق برایش اعتماد ندارم وقتی این کار ها را کردم همسر خیلی وسواسی تر از من است لب تاب را طوری روی اپن آشپز خانه گذاشت که از پرستار وبچه ام فیلیم بگیره نمیدانم این کار مرا بیشتر به دلهره انداخته که نکنه فیلیم را ببینم و این خانم با بچه ام درست برخورد نکند ودرست ازش مراقبت نکنه خلاصه در دلم آشوبه ازیک طرف میترسم زود قضاوت کنم . با اینکه هرچی بخواهد برایش میدهم از اول گفتم هرچه در خانه مان است بی تعارف برایت بیار بخور اگر دوست داشتی بگو میدهم برایت ولی با آن هم نمیدانم خدا کنه من اشتباه کرده باشم خدا کنه تازه فکرم راحت شده بود ای خدا خودت کمک کن که دوباره آرامش قبلی را پیدا کنم 

پ:ن دوست خوبم عزیز پور هموطنم سوال خصوصی  پرسیدی من چطوری جواب بدهم از طرفی اصلا اهل یاهو وچت نیستم

پ : ن افسانه عزیز دوست ندارم سوالت راعمومی جواب بدهم ناراحت نشی من در زندگی ملاک های بالاتری دارم از طرفی تو هم آدرس نداشتی که خصوصی جواب بدم

 

پ:ن اگر راه حلی به ذهنتان میرسد راجع به موضوع پرستار ورفتارش از من دریغ نکنید  فقط خواهشا نیایید بیشتر آشوب به دلم راه بدهید که من سخت وسواسی ام ممنون

| یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 | 13:9 | زن متاهل| |

دلم میخواهد بنویسم فردا ویا شاید هم پس فردا عید است در پست های قبلی نوشته بودم اینجا عید رمضان وعید قربان را خیلی بزرگ جشن میگیرند

ولی دلم نمی آید چه عیدی که هر روز عیدی مردم را با خون میدهند

زیاد دوست ندارم اینجا در مورد خبر های ناگوار نا امنی در کشورم بنویسم چون میدانم هر روز در تیتر خبر به گوش جهانیان میرسد تا حدی که فکر کنم گوش جهانیان هم دیگر ازین خبر ها خسته شده وحتا عادت کرده

ولی مگر میشود شاد بود وقتی یک اتوبوس  زن مرد را سر میبرند وقتی از اول ماه رمضان تا الان چهل نفر بی گناه را در بین راه خانه وکارش ترور کردند تنها در شهر من...

وقتی عروس وداماد را روز عروسی شان سر میبرند

وقتی کودکستانی را به خاک یکسان میکنند وکودکان زیر پنج سال غرقه درخون..

امسال حنا دست مردم ما با خون شان رنگ شده

دیروز به همسر میگفتم کنار سفره عید میوه تازه هم بگیریم؟ که همسر گفت چه عیدی وقتی هر روز مردم کشته میشوند وقتی کار نیست وقتی پول نیست ...

راست میگفت غصه ام گرفت.

با آن هم به رسم زندگی برای خودم وهمسر وبچه ها کفش و لباس نو خریدم میوه وآجیل گرفتیم وکلی تمییز کاری مربوط به عید را انجام دادم اینجا سه روز عید است ومرخصی عمومی که میخورد به پنجشنبه وجمعه امیدوارم حد اقل در روز های عید خون کسی نریزد .

بعد از این انتخاباتی که به گندش کشیدند هر روز بیشتر ازدیروز خون هموطن های من میریزد

هر روز بیکاری وفقر بیشتر میشود .

خدایا به حق این شب های بزرگ قدر به حق ماه متبرک رمضان این سایه شوم مرگ وکشتار را از سرزمین ما برچین خسته ایم خسته ...

پ:ن میخواستم پست شاد عیدی بنویسم که این شد ببخشید عید تان مبارک روزگارتان خوش

| یکشنبه پنجم مرداد 1393 | 8:49 | زن متاهل| |

سی برج سرطان(تیر) رسید وامروز شش ماهه که پسرک را داریم چنان بودن این فینگیل مادر با زندگی مان اخت شده که انگار از همان اول بوده . پسرک شش ماهه من این روزها هردم یک حالت را دارد گاهی خوب سرحال گاهی مریضه این دندان کشیدن هم برای بچه های تابستانی عذاب الیمیست والا .خدایا بابت این هدیه تا آخر عمر سپاسگزارت خواهم بود.

دوتا افطاری دیگه هم دادم یکی خواهر شوهر بزرگه یکی هم مردانه دوست های همسر دیگه آنقدر درین هوای گرم خسته وتشنه شدم که دیگه هوس افطاری دادن به کل از سرم پرید مخصوصا که هیچکی حتا یک تعارف الکی هم مارا نکرد فقط درین ماه سه شب افطاری خانه مادرم بودیم وتماماز خانواده همسر هیچ صدای بلند نشد آنها که بزرگترند خودش را زدند به بی خیالی من چرا با بچه خورد و کار بیرون و هوای گرم وخانه کوچیک دیوانه ام مگر ...

هیچی دیگه اینجا هوا دیروز 42 درجه بود رسما دوزخ شده بود امروز هم شدید گرمه ومن از همین الان تشنه ام با اینکه صبح قبل از آمدن به دفتر یک دوش آب سرد هم گرفتم ولی گرمه دفتر ما هم که نه کولر داره نه ای سی فقط یک پنکه لخ لخی با این برق افتضاح ...

ولی هرطور بود ماه رمضان هم به دهه آخرش رسید

طاعات عبادات همه روزه دار ها قبول درگاه حق

پ:ن بابا اینطور پیش بره من کامنت های کامنت دانی ام صفر میشه ومن بی انگیزه برای نوشتن پشیمان شدم مخصوصا که دیگر الان کمی سرم خلوت تره کامنت ها جواب داده میشود ازین پس.

| دوشنبه سی ام تیر 1393 | 8:35 | زن متاهل| |

Design By : shotSkin.com