سلام دوستان آنقدر ننوشتم دیگه نوشتن برایم سخت شده

چشم باز کردیم سال 93 هم تمام شد .تا چند روز دیگه وارد 94 میشویم ومن هم طبق معمول امیدوارم سال آینده بهتر از ین سال باشه برای همه مخصوصا برای مردم جنگ زده کشورم که آمار نشان داده سال 93 بیشترین تلفات را مردم بیگنا ه ما در حملات انتحاری و ترور هاداشتند

بهر حال برای من هم سال 93 هم سخت گذشت ولی با وصف سختی هاش نتیجه خوب داشت

به آخرین پست اسفند پارسال که نگاه کردم وآرزو های که داشتم میبینم که به اکثرا رسیدم

در سال گذشته بزرگترین و مهمترین هدفم تداوی ورفع مشکل پسرکم بود که خدا را هزار بار شکر به بهترین وجه ممکن وبهترین حالت ممکن یعنی بدون سر گردانی به کشور های دیگه در کشور خودم پسرکم دو تا عمل سخت را پشت سر گذاشت والان به لطف پرودگار مشکلش حل شده.خیلی سخت بود ولی شکر خدا از نتیجه اش راضیم.

یکی دیگه از خواسته هام ساختن طبقه بالای خانه مان بود که آنهم اسکلتش ساخته شده که خوب با وضعیت اقتصادی ما ودو تا عمل پر هزینه پسرک خیلیست.

زبانم هم خوبتر شده ولی با وصف بچه و کار نشد کلاس برم

میخواستم قدر داشته هایم را بیشتر بدانم که بازم تلاش میکنم

رابطه هم با خدا خیلی خوب پیش نرفت یعنی این مسله مربوط به نمازه که بازم طبق معمول کاهلم خدا خودش کمکم کنه .

در سال 93 یک سفر کاری ولی خیلی خوب هم داشتم که به یکی از شهر های مشهور کشورم مزار.شریف(بلخ)شهر مولانا بود وخیلی خوش گذشت.

دخترک کلاس اولی شد وشکر خدا شاگرد اول هم تمامش کرد والان کتاب خوان شده.در سال 93 برای اولین بار خاله شدم.

دیگه همه چیز عالی پیشرفت کلی مهمانی رفتم کلی مهمانی دادم کلی عروسی رفتم از جمله محفل عقد کنان برادر شوهر راستی  جاری داشتم دوباره جاری دار شدم.

اتفاقات بدش در همین فصل آخرش برام پیش آمد یکی اینکه بیکار شدم وبرخلاف میلم خانه نشین ، ودیگه اینکه این موضوع دقیقا مصادف شد با دلخوری دوباره همسر با خانواده ام که تا هنوز برطرف نشده.

انشالله در سال جدید ازین دلخوری ها نداشته باشیم واین مشکل حل شه ومن هم دوباره کار پیدا کنم.

خوب اهدافم برای سال 94

1: هدف اولی من نزدیکتر شدن بخدا و محکم شدن در نماز .

2:تکمیل ساخت یک نیم طبق بالایی خانه.

3: کار پیدا کنم دوباره برم سر کار.

3: روی اعتماد به نفسم وبعضی از اخلاقام بیشتر کار کنم (الان نمیشه توضیح داد باید یک پست مفصل بنویسم واز شما هم کمک بگیرم)

4:زبانم را تقویت کنم چرا که درین کشور دیگه زبان مادریش اصلا نمیچله متاسفانه (در خصوص کار پیدا کردن)

5:فرصت گیر بیارم و ورزش کنم تا وزنم پایین بیاید واین هم برای بلند رفتن اعتماد بنفس لازمه.

6:دخترک کلاس دوم را موفقانه تمام کند .

7:به خاطر روابط خانواده وهمسر به شدت از همسر دور شدم و حتا گاهی احساس میکنم از ش نفرت دارم در حالیکه غیر این مسله دیگه با هم مشکل خاصی نداریم باید روی روابط خودم با همسر کار کنم البته نمیدانم چطور ؟نیاز به زمان دارم ولی اینطوری خیلی زندگی بی رنگ و رو و روزمره شده برام خسته کن است و همسر هم ازم خیلی دور شده.

دیگه چیز خاصی به ذهنم نمیرسد. اگر پست دیگه ننوشتم سال نو را برای همه دوستان مجازیم از ته قلب سال پر از مهربانی و سرشار از لطف خدایی ،تندرستی ، امنیت،رزق فراوان،و دلخوش آرزو میکنم ممنون که این مدت با من بودید اگر ندانسته کسی را رنجاندم طلب عفو میکنم و روی تک تک شما عزیزان را میبوسم  برایتان دعا میکنم کنار سفره های هفت سین سبز تان این دوست برون مرزی تان را فراموش نکنید محتاج دعا های شما هستم.

 پ ن:کامنت های پر مهرتان بمن رسیده ولی خدای با نت فس فسی و گوشی جواب دادنشان کار سختیه از همین جا ممنون لطف همه تان هستم.



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ | 15:57 | نویسنده : زن متاهل |
این هارا هم لازمه در ادامه پست قبل بنویسم چون زیادی طولانی شد اینجا مینویسم تا بخودم گوشزد کنم.به ماه بهمن سال گذشته که فکر میکنم این روزها بزرگترین مشکل دنیا را داشتم مشکل پسرکم بزرگترین آرزویم تداویش بود امسال به بهترین وجه ممکن مشکلش حل شده پسرکی که پارسال به صورتش نگاه میکردم و به پاهایش که گفته بودند مشکل داره  اشک میریختم و بدبخترین آدم دنیا بودم امسال خوشبخترین آدم دنیایم پسرکم سالم سرحال در حالیکه (پا پا پا )تاتی تاتی میکنه و چند قدم راه میره و کلی ذوق میزنه گوشی را میگیره و الو الو میکنه باید این خوشبختی را به خودم یاد آوری کنم.

اینکه خانه دارم که مال خود ماست اینکه دیگه مستاجر مادر شوهر نیستیم تا رنج غرغر هایشان تحمل کنم در خانه خودم کلی گلدانهای زیبای دارم که یک روز آرزویم بوده ،حیف که آرزو ها چه زود تبدیل به عادت میشوند.

اینکه دختر و پسر دسته گلی دارم که همه با حسرت نگاهشان میکنند دخترکی ناز و ملوسی که موهای لخت اش تا نصفه کمرش شده وهر روز میبافم. اینکه تحصیلات دارم اینکه خانواده دارم هر چند یک ماهه ندیدمشان.

از همه مهم تر سالمم.همسری دارم که بزور وادارم کرد رانندگی یاد بگیرم و تنها کسی هستم که در بین خانواده خودم وهمسرم رانندگی میکنه ودیگران رشک میبرند .اینکه همسری دارم که عاشقمه وتمام تلاشش خوشحالی من بچه های منه هر چند که گاهی ناآگاهانه اذیتم میکند

وخیلی شادی های دیگر که تبدیل به روزمره شده.

خدا یا بنده ناشکری نیستم ولی گاهی کلاف زندگی من سرش گم میشه  خودت راه راست را برای من نشان بده و مرا شاد کن ای خدای مهربانم

پ:ن نظرات تان را در پست پایینی لطف کنید منتظرم



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ | 12:31 | نویسنده : زن متاهل |
اول از همه سلام دوستان خوبم خسته بدو بدو های ماه اسفند نباشید

سر یک موضوع خیلی الکی با همسربحث پیش آمد و همسر لج کرد رفته بودیم رستوران قرار بود بعد از رستوران من بچه های بریم خونه مادرم و خودش بره فوتبال داخل موتر جر وبحث شد ورسیدیم دم خونه مادر صدای همسر را برادر شنید واین از نظر من خیلی بد شد با آن هم چیزی نپرسیدن و برادر هم هیچی نگفت اتفاقا خوهر کچولو مون رفته بود خونه خوهرم عجول و دامادم آخر شب رساندش خونه مادرم ،من هم چون اعصابم داغون بود از فرصت استفاده کردم با شوهر خواهرم آمدیم خونه (خونه من و خواهرم داخل یک کوچه روبروی هم است)به همسر مسج دادم که ما با فلانی آمدیم خونه که دیدم همسر مثل کوه آتشفشان رسید خونه وداد و فریاد که چرا برگشتی میماندی پیش مادرت وال بل...

وبدتر از همه زنگ زد به داماد من و جیغ و فریاد که چرا اینها را آوردی( فکر کرده بود من زنگ زدم که بیا ید مارا برسانید به خونه ما )این داماد من بی اندازه آدم آرام و خوبیه آن شب از بخت گند من نمیدانم از کدام دنده بلند شده بود که دیدم جیغ و فریاد کشیده دوید داخل کوچه وداد وبی داد که تو به زندگیت مشکل داری چرا پای مارا میکشی وسط ؟وهمسر هم فحش  داد و فریاد از خودم که چیزی نگم بهتره

خدا راشکر شوهر خواهر زودی رفت خونش و.....

از آن شب لعنتی تا الان یک ماهه من نه رفتم خونه مادرم نه خونه خواهرم....فردایش به خواهرم زنگ زدم اتفاقا مهمان داشت وجلو مهمان خیلی عادی برخورد کرد فقط من براش گفتم از طرف من از شوهرت معذرت بخواه که این طور شد من نمیدانستم اینطوری میشه .

به اینها علاوه کنید بی کاری و خونه نشینی مرا مخصوصا که حق مرا خوردن  و به جای من الان در دفتر ما نشسته اند(خواهرم با اینکه ریس ماست ولی کوچکترین حرکتی نکرد خودش در مرخصی زایمانش بود حتا یک زنگ نزد به دفتر مرکزی، و یکی دیگه که خیلی از من لیاقتش کمتره فقط توانست  با عشوه ها و چت ها و لاس بازی خود ش  را جا دهد من بیکار شدم 

دو جا که اپلای کرده بودم برای کار بمن زنگ زدند و لی هیچ کدام قبول نشدم یکی که تا امتحان نهایی هم نفر اول بودم ولی از آنجا که بزور خودم پیش رفته بودم وهیچ یک از پیشوند های (پ)را نداشتم کامیاب نشدم این مسله هم مراسخت افسرده کرد و از شما چه پنهان اعتماد به نفسم ضرب در صفر شده.

گفته بودم باید برم باشگاه همان  روزهای اول رفتم ویک روز که همسر مرا رساند گیر داد که لباست چرا اینطوره با اینکه چادری هستم ولی گیر داد که از پشت بدنت معلومه و من هم لج کردم و دیگه نرفتم.

یکی از موضوع های دیگه برام لاینحل مانده خاله پرستار بچه است تقریبا دو ماه شد که حقوق اش را از کیسه خود میدهیم آن هم با وجود اینکه خودم در خانه هستم و اصلا نیازی براش نیست

اگر ردش کنم بره میره کار برای خودش پیدا میکنه واگر من بلاخره کار پیدا کنم باز از خاطر بچه نمیتوانم برم سر کارمخصوصا کهپسرک بیش از اندازه بهش عادت کرده و با کس دیگه انس نمیگیره و حتا اگر اورا هم نادیده بگیرم همسر هر کسی را دوست ندارد به خانه مان بیاید.و اگر نگه اش دارم حقوقش در ماه نزدیک به صد دالر است که با اینکه من هم دیگه حقوقی ندارم و دکان همسر هم زیاد وضعش خوب نیست بار اضافه ایست برای ما .

در یک بلا تکلیفی مطلق قرار دارم باز حد اقل کاری پیدا میکردم هم برای روحیه خودم خوب بود هم لازم نبود پرستار را جواب بدم هم مصروف بودم وکمتر غصه میخوردم.

بعد از مدتها یک روز مادرم زنگ زد وازم خواست بچه هارا بردارم برم خونه اش و دو روز پیش هم که خواهرم رفته بود خونه مادرم زنگ زد که تو هم بیا .عصر ش به خاطر کمر درد وقت داکتر داشتم بهانه کردم که نمیشه. با همسر داخل مطب داکتر بودیم که برادر بزرگه ام زنگ زد وحالم را پرسید.من دیگه چیزی نگفتم ولی همسر هم خوشحاله که ما نمیریم خونه مادرم .واوج عصبانیت من زمانیست که تا احساس میکنه حوصله ما سر آمده پیشنهاد میده که بیایید شما را ببرم خونه مادرم یا خونه برادرم یا خواهرهام دلم میخواهد برگردم براش بگم چرا فکر میکنی هر جایکه به تو خوش میگذره به ما هم خوش میگذره؟ ،در همان لحظه ها دوست دارم کله اش را روی گردنش پیچ بدم پیچ بدم تا کنده شه بگذاره کف دستش.(سر آن قضیه که پارسال پیش آمده بود یادتان است که مادرم با من تلیفونی صحبت کرده بود واز سر عصبانیت خیلی چیز ها گفته بود از آن جمله اینکه تا کی میخواهی تحمل کنی ولش کن تا به کی حیف تو به این  و ازین جور حرفا همسر سر لج با من که میگفتم مادرم به زندگی ما دخالت نمیکند رفت وبا هزار زحمت و پول صدای مکالمه مادرم را ار مخابرات کشید و همه حرفا راشنید و به سدت نسبت به مادرم کینه ای وبد بین شده تا حدی که من میرم خونه مادرم بعد هی منتظره من با هاش دعوا کنم و چنان که خودش گفت درین مورد با دوستان بد بین تر از خودش مشورت کرده و آنها نظر دادن که سعی کن رفت و آمد را کم کنی) این برای من که عاشق خانواده ام هستم یعنی مرگ .هر چقدر هم که تلاش میکنم سودی نداره و این اواخر تمام کمی ها و کاستی های همسر برام بولد شده با اینکه خیلی خوبی های هم داره ولی من نمیبینم گاهی حالم ازش بهم میخوره و هر قدر هم که سعی کنم این حسم را پنهان کنم بی فایده است دقیق حس میکنه وباز دوباره توهم برش میداره که باز امروز مادرت زنگ زد چی گفت که رفتارت اینطوریه ؟

گاهی واقعا کم میارم و خسته میشم متاسفانه کسی را هم ندارم که ازش کمک بخوام اینجا مشاوره و ازین حرفا هم نیست نمیدانم چیکار کنم؟

از همه بدتر که میدانم مشکل از خودم بوده من نتوانستم رابطه همسر و خانواده ام را درست کنترل کنم باور کنید این مدت مدام بغض داشته خفه ام میکرده اصلا یادم نمیاید کی بغض نداشتم

با اینکه چندین فایل پر از فیلم خوب دارم ی عالمه کتاب دارم انترنت است ولی اصلا حس هیچ چیز را ندارم .حتا حوصله بچه هارا

بعد میدانم کارم درست نیست اینکه اینقدر به خاطر کار بد دیگران خودم را غصه بدم سر موضوع پارسال و جنگ دعوا ها که من حامله بودم آنقدر تشویش کردم آنقدر غصه خوردم که پسرکم لب چاک بدنیا آمد و من مطمنم بخاطر آن همه حرص جوش بود.آخرش چی وای به حال خودم شد الان هم مطمنم مادر و خوهرهام دور هم خوش میگذرانند شاید گاهی یادشان از من بیاید ولی نه مثل من که خواب خوراک ندارم

درین هاگیر واگیر چند روز پیش جاری سالگرد ازدواجش را جشن گرفت و ما هم رفتیم یک شب هم رفتم عروسی یکی از همکارا ولی دل که خوش نباشه خوش نمیگذره.

راستی فقط یک کار کوچیک برای یک مدت کم پیدا کردم ولی آنهم تا هنوز معلوم نیست کار این طوریه که من کار ها را در خانه انجام میدهم فقط برای ده روز ترینینگ دایر میکنم برای شاگردان مکتب(مدرسه) دخترانه برای هر ترینینگ صد دالر میدهند ترینینگ هادو روزه است در مورد رفع خشونت علیه زنان واین حرفا تصمیم دارم تا آن زمان پرستار را نگه دارم میخواهم باهاش حرف بزنم بگم ازین پس هر روزه نیا فقط روزهای که کار دارم بیا عوضش نصف حقوق اش را میدهم ببینم قبول میکند؟

اینطوریست که با وجود کلی سر گرمی خونه نشینی برام لذتی نداره منتظر رهنمایی هایتان و مخصوصا دعا هایتان هستم 

پ:ن هر چقدر طول دادم که وضعیت بهتر شه باز بیام بنویسم نشد بلاخره گفتم بیام بنویسم شاید اینطوری از شر این افکار آزار دهنده خلاص شم ببخشید که همش غر غر بود.

پ:ن تنها خوبی این غصه خوردنها این شد که لاغر شدم نمیدانم چرا ؟نه رژیمی نه هیچی فقط غصه.

 

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ | 11:9 | نویسنده : زن متاهل |
شماها چطور از خونه نشینی لذت میبرید آیا؟

اینک نیازمند یاری سبز تان میباشم

 پ ن: نه جدی به رهنمایی تان نیازمندم آهای خانم های خونه نشین خونه دار بشتابید



تاريخ : شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ | 14:0 | نویسنده : زن متاهل |
دوستان خوبم برای آرامش روحی من دعا کنید روز های سرد سختی را میگذرانم همین...

نه بلدم در ابهام حرف بزنم نه حس و حال تو ضیح دادن را دارم (همین قدر بگم مشکل از رفتار همسر با خانواده منه )آن هم با نوشتن پست از طریق گوشی

دو باره دلو(بهمن) رسیده وباز من حتا مرز های افسردگی را فتح کردم.

پی نوشت 1 تنها دلخوشی هم اینه که درکرسی گرم بخزم و از طریق گوشی پست های تازه شما را بخوانم و خاموش دربرم

پی نوشت 2 مخصوصا کشف وب های جدید و غرق شدن در روز هايشان مثلا وبلاگ (به باغ همسفران)و خواندن عاشقانه های فنچ بانو و افکار مثبتش حتا شرمنده براش یک کامنتم هم ننوشتم تا هنوز

پی نوشت 3 برای آنها هم که کامنتم نوشتم کامنتم برگشت خورد و بی حوصله تر شدم از آنجمله برای غزل باران عزیزم که این اتفاقی را که براش افتاده رابه فال نیک میگیرم..

همه را میخوانم گولو،صحرا،آیدا،وبلاگ های هواخوري ،عطر برنج،همسر بهشتی که تازه کشف کردم،روزهای بهم ریخته،حتا رونا ک که ننوشته مریناز،جوگیریات،وووووچقدرنام گرفتن سخته حالا باید به اندازه یک پست اسم ببرم خلاصه به اضافه اینها خیلی خیلی های دیگر را هم میخوانم واین طوری لحظه های کند را سپری میکنم از کار هم تا هنوز خبری نیست 



تاريخ : یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳ | 10:51 | نویسنده : زن متاهل |
یک سال گذشت سالی پر از حس های متفاوت سالی که من دوباره طعم شیرین مادر شدن را چشیدم ...خدا را سپاس گذارم که  مشکل پسرکم رفع شد.هنوز خونه نشینم وخبر دیگر اینکه برای اولین بار خاله شدم با گوشی درست بلد نیستم پست بگذارم پست های طولانی باشه برای بعدا شاد باشید



تاريخ : پنجشنبه دوم بهمن ۱۳۹۳ | 8:34 | نویسنده : زن متاهل |
خییلی وقته ننوشتم

نمیدانم چرا ازآن حس های داشتم که گاهی آدم دوست داره بشنوه تا حرف بزنه

اتفاقات زیادی هم افتاد که اگر ذهنم یاری کرد یک اشاره ی میکنم

از همه مهم تر اینکه تا آخر سیپتمبر میام سرکار ودیگه فعلا بیکار....درست خوندید بله تا سه روز دگه بیکار وخونه نشین میشوم به همین سادگی ...

مفصلش اینکه در پروژه که من کار میکنم سه خانم ویک آقا با هم کار میکردیم وپروژه سه ساله بود که دوسالش گذشته آقا پسر همکار ما به یک بهانه رفت به قول شما اون ور آب و دیگه برنگشت 

ماندیم ما سه نفر که خوب یک هوی از مقامات بالایی یعنی دفتر مرکزی راپور رسید که بعد از ختم سال دوم برای سال سوم به این همه کارمند نیاز نیست ویک آقا ویک خانم که خانم از بین ما سه نفر هر کدام لیاقتش بیشتر باشه انتخاب میشود.

واین پروسه کی براه می افتد؟ تقریبا دوماه دیگه یعنی ماه فبروری تازه استخدام میکنند .الان باید همه ما برویم خونه وبی حقوق منتظر باشیم .اینه که من زیاد به این سال سوم دل خوش نکردم به دو دلیل اولا که دنبال کارم وشاید تا آن زمان برایم کاری پیدا شد دو ماٌ اگر هم انتخاب شوم باید با یک همکار آقا وراننده بروم ساحه (شهرستانها) تنها واین با وضعیت نا امن کشورم برای یک خانم مناسب نیست وآقای همسر هم رضایت نمیده

الان آن دو تا همکار دیگه من هر دوتا رفتند ایران  یکی برای تداوی و یکی هم همینطوری برای تفریح در واقع از مرخصی های پایان سال دارند استفاده میکنند .این شد که من الان تک و تنها داخل اطاقم و تک نفره همه مشغله های کاری پایان سال افتاده گردن منه مسکین...

تا حالا هم چندین پست را اپلای کردم ولی دریغ از یک مس کالی ...کار پیدا کردن هم همچین آسان نیست با اینکه این کار الانم حقوق چندان بالای نداشت ولی کارم را دوست داشتم اصلا بهتره بگم محل کارم را دوست داشتم وحس راحتی داشتم ببینیم بعد ازین چی میشه شاید دوباره برگشتم همین دفتر شاید هم...

از الان تصمیم گرفتم از خانه نشینی استفاده کنم اولین گذینه هم رفتن به باشگاه است تا بلکم این چربی های اطراف شکم که بعد از زایمان پسرک چسپیده ورهایم نمیکنه را کم کنم  راستی تصمیم دارم خاله (پرستار) پسرک را هم جواب ندهم با اینکه باید حقوقش را از کیسه(جیب) مان بدهم آنهم در حالت بیکاری ولی حاضر نیستم ردش کنم بره چون باز پیدا کردن خاله آنهم با وجود اینکه پسرک سخت به پرستارش عادت کرده کار سختیه منتظر میمانم خدا مهربانه کاری برام پیدا خواهد شد

دیگه اینکه دخترکم هم از کلاس اول فارغ شد و آنهم با مدرک شاگرد اول فدایش بشوم کاش عکسش را هم میگذاشتم . میدانید که اینجا مدارس اول بهار شروع آخر پاییز ختم میشه وسه ماه زمستان تعطیلات است برای تعطیلات هم دخترک را کلاس قرآن ثبت نام کردیم وخیلی از کلاسش راضیست.

شب یلدا هم همه (خانواده همسر) جمع شدیم خونه خواهر شوهر کوچیکه دور کرسی البته تخمه وآجیل این چیز ها را خودمان بردیم وتقریبا خوش گذشت 

یک شب هم خانه مادر شوهر خواهر شوهر وسطی(مجرده) تولد برادر شوهر کوچیکه را گرفته بود البته بعد از شام ما هم چون روزش عروسی رفته بودیم شام نخورده رفتیم وهمه دور هم کلی رقصیدیم و چای میوه کیک خوردیم وبلاخره ساعت 2 شب برگشتیم خونه

خانواده همسر مهمانی دوره داشتند که آخرین نفر ماییم وباید مهمانی بدهم میخواستم همان شب یلدا برگذار کنم ولی برق نداشتیم نشد کمی برایم سخته هم خونه کوچیک هم بچه کوچیک ،هوای سرد باید کرسی را جمع کنم وگرنه جا نمیشیم  با این همه بچه های شلوغ جاری واز همه مهم تر اینکه جاری کوچیکه که هنوز نامزده هم میاد وباید سر سری نگیرم دفعه اوله .دیگه اینکه چی بپزم که تکراری نباشه وهزار جور دغدغه دیگه.

خبر دیگه هم اینکه چند روز دیگه بیشتر به زایمان خواهرم نمانده ولی با این حال تا هنوز میاد سرکارش(ریس دفتر ماست) راستی جشن سیسمونی هم براش گرفتیم وخوش گذشت .

پسرک هم خوبه فداش بشم یک کم تپل شده و خوابش هم نسبت به قبل خیلی بهتر شده از صبح تا شب در حال آواز خواندنه مدام بچم صدا کشی میکنه

طبقه بالای خانه را هم یک نیم طبق دیگه را ساختیم البته فقط اسکلیتش را داخلش مانده تا دوباره خدا پولی برابر کند وباز دوباره ادامه بدهیم فعلا که (کفگیر به ته دیگ خورده)یعنی بی پول شدیم شما هم ازین ضرب المثل ها استفاده میکنید؟

هیچی دیگه زندگی میگذره برام دعا کنید یک کار پرپول گیر بیارم خوشحالم که یک مدت بیشتر پیش بچه هایم ولی غمگین که دیگه بیشتر روز را برای خودم نیستم که بشینم پشت میزم وهمش کله ام داخل لب تاپ باشه هی داخل وبلاگ های شما چرخ بزنم هی با گوشکی آهنگ گوش کنم واز چای وقهوه آماده ونهار آماده دفتر لذت ببرم واز خونه وبچه ها هم خیالم راحت باشه خونه که باشم مدام باید هی بشورم بسابم وهر روز حرص بخورم که نهار چی بپزم شام چی درست کنم .برای خودم کلی کتاب دانلود کردم(کی بود گفت من مخالف دانلودم بابا اگر من بخواهم این کتابها را پیدا کنم که در کشورم خیلی کمیابه عمرم تمام شده رفته )و کلی فیلم دارم که باید بشینم کرسی گرم ونگاه کنم البته اگر بچه ها بگذارند .

ودیگه اینکه همه شما بسیار تنبل شدید وکم مینویسید دیدید تنبلی ساری  بود بمن هم سرایت کرد یالا بنویسید انگار همه رفتند توی خواب زمستانی .



تاريخ : یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ | 8:31 | نویسنده : زن متاهل |
این روز ها خیلی سرم شلوغه در دفتر کار چون به پایان سال 2014 میرسیم وبرای ما پایان یک سال کاری محسوب میشه این یک هفته که از مرخصی برگشتم جانم کنده شد از کار

نمیدانم فرصت خواهد شد در مورد عمل پسرک بنویسم یا نه

شروع میکنم تا هرجا که رسید بقیه اش را بعدا مینویسم از صبح تا الان مصروف آپلود عکساشم

بلاخره چند تاآپلود شد خدا کنه برایتان باز شود

عمل دوم ودر واقع آخرین عمل پسرک هم به خیر تمام شد این عملیاتش خیلی خیلی سخت تر از قبلی بود و نصفه عمرمان کرد همان روز شنبه همان روزی که خواننده محبوب پاشایی از دنیا رفت ما در بیمارستان بودیم  ساعت  ده صبح سرم  وصل کردند  سر وصل کردن انتراکت پسرم خیلی ترسید دانه های اشک از چونه ظریف پسرک مثل دانه مروارید میریخت ومن دلم کباب شد دوبار انتراکت را وصل کردند ورگش ضعیف بود پسرک از گریه وترس عرق کرده بود ومرا محکم به دستهایش میگرفت مرگ  خودم را دیدم در آن حالت  ساعت 3 بعد از ظهر بردنش اطاق عمل اینکه چی کشیدم پشت در اطاق عمل ،چند بار خدا گفتم چقدر اشک ریختم پشت کلکین(پنجره) طبقه پنجم بیمارستان خصوصی که رو به خیابان باز بود چقدر دلنگران آه کشیدم در حالیکه همسر به بهانه ی بیرون شد ونمیدانست که من از آن بالا میبینمش که داره داخل موتر(ماشین) اشک هایش را با دستمال کاغذی پاک میکنه 

چند بار خدا را قسم دادم که پسرم را دوباره بمن  صحیح وسالم  باز گرداند چون بیهوشی کامل میشد این بیهوشی درینجا خیلی خطرناک است با این دکتران که نمیشود خیلی روی شان حساب کرد، چقدر شرمنده اعتراف کردم که من بنده گنه کارم میدانم قبول دارم تو به گناه من نگیر خدایا پسرم پسرم پسرم  شیرین زبانم را که تازه داره ماما میگه ازمن نگیری وصف حال  آن لجظه هایم با واژه ناممکنه

بلاخره ساعت 5 عصر از اطاق ریکاوری خارجش کردند ولی با چند تا دستگاه یکی ضربان قلبش را نشان میداد یکی تنفسش را یکی اکسیجن بود که بهش وصل بود در حالیکه از دهنش خون جاری بود

پسرم را آور ده بودند ومن مات خشک زده  نگاهش میکردم هنگ کرده بودم تا چند ساعت به همین منوال سپری شد ومن  کنارش اشک میریختم دستهای کوچکش را میبوسیدم و قربان صدقه اش میرفتم یک بسته دستمال کاغذی را که خون دهنش را پاک میکردم تمام کردم

صورتش ورم کرده بود گوشه های دهنش پاره شده بود حتا چشم هایش برآمده به نظر می آمد چون مجرا بینی وجوف دهانش را بخیه زده بودند تنفسش مشکل داشت و خر خر میکرد  ناله میکرد

اطاق خصوصی بود شبش من وهمسر  پرستارش کنارش بودم مادرم گازی شده بود از هوای گاز سر درد حالت تهوع داشت و در خانه سرم بهش وصل بود  وآمده نتوانست فامیل همسر عصرش همه آمدند وتمام مدت که آنجا بودند در مورد عروسی که همان شب  قرار بود بروند بحث کردند مادر شوهر میخواست کنارم بماند خواهر شوهر ها بزور بردنش و همه با هم رفتند عروسی یکی از فامیل های دور این جاری جدیده که هنوز نامزده

چند بار دلم میخواست برگردم وهر چی  لایق شان است بارشان کنم ولی خود داری کردم حوصله آنها را ندارم بلا به ردشان  شب خیلی سختی بود تا صبح با دیکلو فنک وشیاف استامیفن  آرامش کردیم  فردایش بهتر بود وکم کم بهتر شد خواهرم در حالیکه حامله  هستش همش از ما خبر میگرفت همچنان شوهرش وبرادرهایم برایمان غذا می آوردند فردایش بعد از ظهر دکتر گفت میتوانید بروید خانه ولی باید تا یک شبانه روز دیگه فقط سرم مصرف کند وهیچ خوراکی حتا آب بهش ندهید

آمدیم خانه مادر م آمدندوهمسر هم رفت مادرش را آورد تا نمیه های شب بیدار بودم پسرک بی قرار بود وما یکی بچه به بغل یکی سرم را گرفته داشت راهش میبردیم نزدیک های صبح از فرط خستگی وبی خوابی خوابم برد  باز هم یک شب سختتر سپری شد فردایش که بیدار شدم دیدم پسرم خیلی ضعیف لاغر وتکیده شده رنگش زدر بود لب هایش خشک وچشمانش بی رمق حال ونای گریه کردن را هم نداشت  سه روز دو شب بود پسرک ناله میکرد هم از درد هم از گشنگی به دکترش زنگ زدم

تا اینکه بعد اتمام سیرم به اجازه دکتر برایش یخنی (آبگوش مرغ ویا گوسفند) پختیم و بعد  از خاصه(یک نوع پارچه) صاف کردیم  وبا قاشق کم کم بهش  دادیم تا یک هفته خوراکش یخنی وآب میوه که خودم میگرفتم بود آب سیب وهویج ولیمو شیرین که باید صاف میشد وکاملا رقیق بود بعد از آن شب تنها بودم روزها فقط پرستارش هم میامد وشب ها تنها من همسر ، مدام در حال درست کردن یخنی بودم ویا آب میوه میگرفتم در حالیکه پسرک هم در بغلم بود بی قرار بود درد داشت  خیلی خیلی سخت گذشت

بعد از ده روز که دوباره دکترش چک کرد اجازه داد که سوپ  یا سریلاک و غذاهای خیلی رقیق را کم کم بهش بدم بعد از 15 روز اجازه داد شیر هم بهش بدهم ولی با قاشق ، خیلی زحمت کشیدم  هر دوی ما خیلی سختی کشیدیم هم من وهم پسرک ولی هزار بار خدا را شکر که عملش موفقانه بود  و به قول داکترش که میگفت از صد فی صد عمل کام 36 % سوارخ میماند وباید دوباره عمل شود این موضوع مرا سخت نگران کرده بود ولی خدا را شکر عملش خوب بوده

خدا را شکر الان پسرکم خوب خوب شده ولی هنوز تحت مراقبت است مدام باید مواظب باشیم دستش را ویا اساب بازی هایش را به دهنش نکند تا هنوز شیشه شیر بهش نمیدم شیر را هم با قاشق بهش میدم یاد آن عده از دوستانی که از قبل با من همراه بودند است که روزی که از تولد پسرم خبر دادم چقدر ناراحت وغمگین وافسرده وناکام وشکست خورده بودم همه سختی ها را با توکل برخدای مهربان تحمل کردم والان سربلند ازین امتحان بیرون شدم

تنها مشکل پسرک اینه که ممکن دندان هایش کج وج بیرون شود که دکتر گفت آنهم با سیم کشی درست میشود  و این که من فکر میکنم شاید حرف زدن بچه ام عادی نباشد مثلا به بند بینی اش حرف بزند ویا بعضی از اصوات را درست تلفظ کرده نتواند با آنهم چیزیست که خواست خدا بوده نسبت به خیلی  از مشکلات دیگه که میبینم اینها مشکلی نیست خدا را شکر چهار ستون بدنش سالمه فکرش سالمه  خدارا شکر که دارمش بهش افتخار میکنم آنقدر این کوچلوی شیرین من قوی بود که من پیشش شرمنده شدم با آن همه حجم درد آنقدر بی تابی نداشت صبور بود پسرکم مادر فدایش شود 

اینقدر خوردنی شده که همه عاشقش اند مخصوصا پدرش وخواهرش خدایا ممنونم ازت که اگر دردی دادی دوایش را هم برای ما فراهم کردی زمینه تداویش را آنهم در کشور خودم وهزینه را هم دادی که پیش کسی دست دراز نکنم خدای مهربان هیچ بچه را مریض ومعیوب نکن مادر ها دل های کوچکی دارند

 



تاريخ : چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۳ | 8:53 | نویسنده : زن متاهل |
دوستان عزیز یک رهنمایی میخواستم

از صبح تا الان دارم با هزار تلاش عکس های پسرک را آپلود میکنم ولی بلاگفا سیوش نکرد میگه به دلیل اسکراب ویا لینک غیر مجاز ثبت نمیشود

مشکل از چیست از سایت استr یا از جای دیگه

ودیگه اینکه چقدر مشکل کوچک کردن عکس بعد از آپلود راه آسانتری که خودش عکس را کوچک کند وجود ندارد؟

کامنت های قشنگ تان را خواندم فرصت نکردم جواب بدهم

میشه رهنمایی ام کنید دلم میخواهد الان که پسرک حالش خوب شده شیرینی عکس هایش را با دوستانم شیریک کنم



تاريخ : چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۳ | 8:38 | نویسنده : زن متاهل |
سلام عزیزانم

خیلی وقته به انترنت دسترسی نداشتم

الان هم آمدم سریع یک خبر بدم چون برق نداریم بعدا مفصل مینویسم

خدارا هزار هزار بار شکر عملیات دوم پسرک یعنی عمل شکاف کامش هم به خوبی و موفقیت آمیز انجام شد

اینکه چطور وچقدر برام سخت بود بعدا مشرح مینویسم

15 روز مرخصی بودم وقبلش هم 15 روز در یک ورکشاب این شد که نتوانستم خبری بدهم حتا نشد از شما  برای پسرکم طلب دعا کنم

بهر حال الان حالش خوبه ومن امروز آمدم سرکار وسپردمش به پرستارش

دوست دارم در اولین فرصت یک پست پر پیمان همراه با عکس بگذارم

خیلی دلم برای همه تان تنگ شده بود خیلی وقته نخواندم وب هایتان را برم ببینم چیکار ها کردید



تاريخ : شنبه هشتم آذر ۱۳۹۳ | 9:34 | نویسنده : زن متاهل |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.