X
تبلیغات
برای خودم
























برای خودم

دیروز فینگیل ام را بردم پیش دکترش 

براش آزمایش نوشت ازمایش هایش را چند لحظه پیش انجام دادم امروز عصر جواب ازمایش را میبرم پیشش یا فردا ویا پس فردا انشالله به یاری پرودگار عملش میکنه  اگر آزمایش ها کدام مشکلی نداشته باشد عمل لبش را انجام میده می ماند عمل کامش که چند ماه بعد انشالله

امروز دودفعه ازش خون گرفتن چنان چیغ میزد که قلبم مچاله شد همسر گرفتش بغلش تا خون بگیرند ازش میدانست من طاقت دیدن این لحظه را ندارم 

اگر فردا عملش باشد من دیگه پست گذاشته نمیتوانم از طرفی یک هفته مرخصی میگیرم وخانه میباشم بزود ترین فرصت همینکه به نت دسترسی پیدا کردم خبرش را به شما میدم از صمیم قلب از همه کسانی که ازین جا رد میشوند تمنا میکنم برای پسرم دعا کنید هر انسانی نزد خدا یک مقام ومنزلتی داره شاید از دهن شما یکی بشنوه وپسرم عملش به بهترین وجه ممکن ازسرش رد بشه 

دلگرم مهربانی های شما دوستانم  هستم محبت شما گوشه از لطف پروردگاره که ازین طریق به من میرسد  


پ:ن ممنون تک عزیزم که گفتی براش نذر کردی وقتی کامنت خصوصی ات را دیدم اشکم جاری شد خدا همه مشکلات من وتو همه ی کسانیکه یکجوری گرفتارند را رفع کند .

پ:ن کامنت های این پست را باز میگذارم تا شرمنده شما عزیزان نباشم چون خدای اصلا وقت نمیکنم جواب بدم حتا زمانی که انترنت دارم باز مدام پسرکم بغل منه ومشکله برام نوشتن به بزرگی خودتان ببخشید



برچسب‌ها: روزهای سخت
| یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 | 12:10 | زن متاهل| |

باز 30 یک ماه دیگه رسید وپسرم سه ماهه شد

امروز دومین واکسین اش را هم زدم دو تا واکسین زد یک به یک پایش یکی به پای دیگرش چنان جیغی زد دلم ریخت

آوردمش سر کار قطره استامینفن براش دادم تا الان که خوبه وزیاد اذیت نکرد

انشالله شب هم گریه نکنه

با همسر کمی سر سنگین ام البته او قهر کرده سر یک حرف وشوخی کوچیک

با همین قهر دیروز عصر رفتیم گردش وپارک هر دو ی ما ساکت زیاد خوش نگذشت بعد از پارک هم دوتا پیتزا گرفتیم چون بچه خواب بود وهوا هم کمی سرد آمدیم خونه بخوریم  شام را که خورد رفت بیرون منم بچه ها را خواباندم وخودم هم از خسته گی خوابم برد داخل دهلیز پتو انداخته بودم وبرای او هم بالش گذاشته بودم آمد فقط متوجه آمدنش شدم ودیگه یادم نیست صبح دیدم رفته داخل اطاق خواب خوابیده  منم محل ندادم  من وقتی ازهم دلخوریم حالم بد میشه اصلا کل انرژیم از بین میره

وهیچی برام خوش نمیخوره 

همین دیگه زندگیست پر از فراز ونشیبه ولی در کل همیشه من گذشت میکنم و او کلی کله شقه

امروز میروم پیش دکتر پسرک ببینم چی میگه کی عملش میکنه

همین ها دیگه میخواستم فقط بیام بنویسم پسرک سه ماهه شد ولی بیشتر از خودم نوشتم



| شنبه سی ام فروردین 1393 | 12:14 | زن متاهل| |

هستم همین دور بر ها

از خونه نت ندارم سر کار هم با یک دست کار میکنم با یک دست پسرک را گرفته دارم اینه که نه میتوانم پست جدید بگذارم نه میتوانم کامنت بدم


فقط فعلا میخوانم تان شرمنده 

الان هم جوجه به نق نقد شد خوب خوابید ادامه میدم

روز ها میگذرد ومن سخت دلخوش این گذر زمانم

بس که خدا خدا کردم بس که دلشوره گرفتم که پسرک را برای تداوی کجا ببرم خدا صدایم را شنید ودر همین شهر خودم همین جا چند جاده دورتر از خونه داکتری پیدا کردم از هموطن های خودم ولی تخصص اش را در کانادا گرفته در بخش جراحی پلاستیک ولب * چاک این حرف ها یک بار رفتم فقط میخواستم ببینم چطوره ؟ولی با شک (اینجا کسی داکتر ها را قبول نداره چون اکثرا وارد نیستند ویا پ.ل پرست اند وبه فکر جیب خود)

رفتم که مشورت کنم ولی برخلاف باورم با یک انسان شریف و لایق روبرو شدم کسی که دخترکش را وخانواده اش را در آسوی کره زمین رها کرده وفقط به عشق کمک به هموطنش اینجاست (اینرا وقتی فهمیدم که تا دخترک ام را دید شعله عشق پدریش زبانه کشید وگفت من هم دختری دارم همسن دختر شما  او هم مثل دختر شما لاغر است ودخترک را بفل میگیرد )

باز هم شک و دلهره مادری اجازه نمیداد که پسرم را بسپارم دست اش تا اینکه مریض اش را که قبلا تداوی کرده بود دیدم وباورم نمیشد حتا بهتر از عکس های که در انترنت سرچ کرده بودم ومطمئنم حتا اگر در کانادا هم ببرم بهتر از این نخواهد شد این بود که تصمیم گرفتم الان پسرکم تحت نظر این دکتر است انشالله به همین زودی ها اولین جراحی اش را انجام میدهیم پناه به خدای مهربان خدای که پسرک را بمن عطا کرد خودش شفا هم بدهد

باز فینگیل آقا نق نق اش شروع شد

با خودم میارمش سر کار ولی این طوری نمیشه هم خودش راحت نیست هم من خیلی خسته میشم تصمیم دارم برایش پرستار بگیرم وبه خانه بگذارمش دنبال یکی هستم زن مسنی است نماز خوان ومومن میخواهم فینگیل را بسپارم دستش مخصوصا که دیگر شیر مرا نمیخورد

امتحان کردم من مادر خانه نشین خوبی نمیشوم ولی مادر کارمند بهتری هستم وبیشتر با بچه هایم مهربانم روز های که خانه نشین بودم تا شب چند بار سگ میشدم وصدایم بلند تر ازحد نرمال بالا میرفت

میدانم چند تا پست به شما بدهکارم

پست شیرین کاری ها دخترک با برادرش ،پست میله(پیکنیک) های که رفتیم ، پست روزهای شیرین مادریم با پسرک، پست در مورد روزهای انتخابا.ت وتب تابش،پستی در مورد دخترک وروز های اول مکتب (مدرسه) رفتنش پست از حال هوای بهاری وجوانه های ترد نازک گلانهایم ، پستی از لانه خوشکلی  که لای پیچک های درخت یاس امین دوله در حیاط خلوط کوچکم قمری ها درست کردند والان چوچه هایشان  از تخم در آمده  وهزار ویک قصه که باید به شما تعریف میکردم ونشده سرکار کارم زیاد نیست ولی با بچه نمیشه درست از لب تاپ وانترنت استفاده کنم

این روز ها من مادری ام که گاهی از فرط غلیان عشق مادری تا سرحد دیوانگی پیش میروم وقتی پسرک میخندد وقتیکه مرا میبیند بال بال میزند وقتی صدایم را میشوند دنبالم میگردد وقتی اقو اقو میکند

وقتی دارم با شیشه شیر شیرش میدهم انگشتم را محکم به دستش میگیرد وبه چشمانم خیره میشود

وگاهی هم تا سرحد افسردگی پیش میروم وقتی به عملیاتش فکر میکنم به اینکه باید بی هوشی کامل شود ، به اینکه نکند به هوش نیاید ، وقتی مادر شوهرم میگوید چرا این بچه خودش را روی پایش نمیگیرد ؟ومن بیقرار میدوم به سمت داکتر و داکتر میگوید هنوز زوده وقطره ویتامین دی برایش مینویسد  وقتی وسواس برم میدارد وروزی هزار بار اورا روی پایش ایستاده میکنم و باز ذوق مرگ میشوم وقتی میبینم روی پایش می ایستد

چقدر سخت است مادری وچقدر درد دارد مادری وچه شیرین است مادری و عشق مادری

میخواستم کوتاه بنویسم طولانی شد



| سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 11:46 | زن متاهل| |

خوب رسیدیم به آخرین روز سال 92

وسال نو دو هم داره آخرین نفس هایش را میکشد چه زود گذشت

پارسال یک پست گذاشته بودم ودر مورد پلان ها وهدافم درسال جدید نوشته بودم

امسال میخواهم درین پست بنویسم که به کدام هایش رسیدم 

تصمیم داشتم بیشتر به خدا نزدیک شوم ونمار بخوانم که تاقسمتی به این تصمیم عمل کردم وبه خدا خیلی نزدیک تر شدم ودیدم که خدا چقدر زود صدایم را میشنود وهمیشه مواظب من است

میخواستم بروم کورس رانندگی وجوازم را بگیرم وبلاخره جراتش را پیدا کنم وخودم رانندگی کنم که خدا راشکر به این خواسته ام رسیدم

تصمیم داشتم بچه دوم ام را بدنیا بیارم وآرزو داشتم پسر باشه بچه ام را دنیا آوردم وخدا را شکر که پسر هم شد

تصمیم داشتم زبان انگلیسی ام را قوی کنم که البته نتوانستم به کلاس بروم ولی شروع کردم به دیدن فیلم های ها.ل.یودی زبان اصلی و گوش کردن آهنگ های انگللیسی برای تقویت زبان که خوب بی تاثیر نبود واین مسئله باعث شد دنیای جدیدی را کشف کنم با دیدن این فیلم ها

تصمیم داشتم طبقه دوم خانه مان را بسازیم که خوب تا هنوز این آرزو در نطفه باقی مانده وعملی نشد

تصمیم داشتم به خودم بیشتر بها بدهم وخودم را مهم بشمارم که احساس میکنم خیلی به این مسئله توجه نکردم من بیشتر ازینکه خودم برایم مهم باشم دیگران ومخصوصا عزیزانم برایم مهم اند

تا جای که توانستم به پوستم رسیدم ولی وقتی حامله شدم دیگه بیخیال پوستم شدم چون نمیشد دارو مصرف کرد...

برای دخترک وقت گذاشتم وامسال بیشتر بهش رسیدم اینرا از آن جهت میگویم که دخترک بیشتر با من صمیمی شد تا حدی که دوست داشت شب ها پیش من بخوابه.

خوب میبینم که به بیشتر خواسته هایم رسیدم خدا راشکر به استثنای یکی دو مورد.

1:  برای سال آینده آرزویم بیشتر از همه چیز سلامتی پسرم است که انشالله درین سال پسرکم دوتا عمل را به پیش دارد که امیدوارم به بهترین وجه صورت بگیرد وخطری برایش نداشته باشد 

2: همچنان به فکر ساختن طبقه دیگه خانه هستیم تا ببینم خواست خدا چی باشه ولی الان بیشتر به این فکر میکنم که از تجملات دنیای سلامتی وبی غمی خیلی مهم تره

3: میخواهم درین سال بیشتر به داشته هایم توجه کنم ونیمه خالی لیوان را کمتر ببینم

4: میخواهم قدر عزیزانم را بیشتر بدانم وبه همه بیشتر از قبل محبت کنم

5: همچنان از خدا میخواهم که خودش مرا به خود نزدیکتر کند چرا که خوب میدانم که اگر او قابل نداند وتوفیق انجام کاری های نیک را ندهد ما هیچ کاری را نمیتوانیم بکنیم

6: همچنان تلاش برای تقویت زبانم میکنم زیرا اینجا بدون بلدیت زبان انگلیسی کار خوب گیر نمیاری ولو که چندین مدرک هم داشته باشی

دیگه چیزی به ذهنم نمیرسد

از اسفند پارسال تا الان خیلی فرق کردم احساس میکنم خلی پخته تر که عرض کنم حتا سوخته تر شدم

یا بهتره بگم فولاد آبدیده شدم حد اقل خوبی که غم رنج دارد اینه که آدم را قوی تر میکند

از خدا وند مهربان میخواهم که سلامتی بهروزی پیروزی ورستگاری را برای همه مان درسال جدید ارزانی دارد

و کابوس جنگ ،صدای شلیک  مرمی ،بوی خون ، اشک و انتحاری وظلم .فقر  را از سر زمین های مسلمان نشین ... نه ..نه تنها از سرزمین های مسلمان که از کل دنیا محو و نابود سازد

سال جدید سال خوشی ها ، سال شادی ها، فراوانی ،سعادت و نیک بختی را برای همه آرزو دارم

خدا حافظ تا سال آینده ..

| پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | 11:19 | زن متاهل| |

سال نود دو را خوب آغاز کردم لحظه تحویل سال من سریع خودم را از سر کار به خانه رسانده بودم وهمسر تند تند دوش گرفته بود وثانیه های آغاز سال نو را جلو تلویزون در حالیکه یک شاخه گل رز سرخ را به من میداد همدیگر را بغل گرفته بودیم ومی بو.سیدیم دخترک نیز هر دوی مارا بغل گرفته بود ودر شادی ما سهیم میشد در حالیکه قدش تا کمر ما میرسید

بعد خوب پیش میرفت تا اینکه سر موضوعی بین همسر وخانواد ه ام شکر آب شد ومن این وسط بیشترین صدمه را خوردم بعد از مدتی وضع بهتر شد

تصمیم گرفتیم بلاخره برای بدنیا آوردن بچه دوم اقدام کنیم به خاطر علاقه بیش از حد همسر خیلی آرزو داشتیم بچه دوم ما پسر باشه مخصوصا که هر دوی ما بیشتر از دوتا بچه نمیخواستیم

در اولین ماه اقدام روزیکه رفته بودم برای آزمایش خون به خاطر گرفتن جواز رانندگی متوجه شدیم که بله فرشته کچولو ی زیبای ما از بهشت آمده توی دلم

همسر خیلی خوشحال شد

بعد باز به خاطر موضوع دیگری رابطه خانواده ام مخصوصا مادرم با همسر خراب وخرابتر شد ( در آرشیو در باره اش نوشته ام) و ضعیت بدتر بدتر شد آنقدر که بیشتر از همه سالهای درین سال گریه کردم وغصه خوردم

ارتباط ما باهم قطع شد وما ه  و هفته ها ها خانواده ام را نمیدیدم

روز های خوش حاملگی برایم تلخ شد وبا همه اینها کسالت وسختی این نه ماه را هم اضافه کنید تمام این مدت هر وقت  میخندیدم  ته دلم غصه داشت

همسر خیلی اذیتم کرد با انکه میدانست استرس برایم خوب نیست خیلی لج کرده بود

درین مدت روز های قشنگی هم داشتیم عصری که رفته بودم دکتر نه برای تعیین جنسیت برای مسئله دیگری که داکتر برایم  سوپرایزی خبر داد که بله بچه ام پسر است واتفاقاآن روز مصادف با روز سالگرد ازدواج ما بود ومن  که خودم رانندگی میکردم با دخترک آمده بودم برای همسر کادو بگیرم  سریع رفتم از فروشگاه برای سوپراز همسر یک جفت کفش پسرانه خوشگل خریدم در حالیکه هوا داشتن تاریک میشد  و در آن وقت از روز کمتر خانمی در بازار های اینجاست شادی وصف نشدنی در پوستم خزیده بود

همسر که به خانه آمد اول کادو خودش را بهش دادم وبعد هم جفت کفش پسرانه را گذاشتم کف دستش باورش نمیشد  اشک در چشمانش حلقه زده بود

آهسته آهسته روابط همسر با خانواده ام بهتر شد

وبدترین اتفاق سال گذشته زمانی بود که پسرم دنیا آمد واین مشکل را داشت ، دیگه ناسپاسی نمیکنم خدایا

ولی از روز سی ام ماه دی دیگه سال نود دو غصه را برمن به اوج خودش رساند وتمام پیش بینی هایم را نقش بر آب کرد

برعکس روابط همسر با خانوده ام خیلی خیلی دور از تصورم خوب شد

با آن هم خدارا هزار بار شکر که سال نو دو داره میگذره با همه اینها خدا درین سال پسرم را بمن داد ومن نمیتوانم بگویم سال بدی بود بلاخره زندگی پستی بلندی داره برای همه

وشکر خدا در مورد پسرک تا حدی خیالم راحت شده که بعدا میام مینویسم خدا صدایم را شنید وانشالله مشکلش به بهترین وجه برطرف خواهد شد

همه اینها باعث شد که من پخته تر  وقوی تر شوم روابطم با خانواده همسر خیلی بهتر شد دیگه  خیلی مسایل که قبلا مرا آزار میداد الان آن طور نیست ودیگه خودم را آنقدر اذیت نمیکنم  و از با هم بودن با خانوده همسر لذت میبرم

بهر حال زندگی مثل برق وباد میگذره ومن باروم نمیشه یک سال دیگه هم از عمری که نمیدانم چقدر دیگرش باقیست گذشته

ببخشید که پست هایم در سال گذشته تلخ بوده وببخشید که با حرفهایم باعث ناراحتی شما شدم

سپاس که درد هایم را گوش کردید

ممنون که با کلمه های قشنگ تان از درد وغصه ام کاستید 

ممنون که بودید

ممنون که هستید

سال آینده را به فال نیک میگیرم وسالی سرشار از سلامتی ، امنیت ، آرامش، نعمت وفراوانی برای همه آرزو میکنم امیداوارم در سال آینده همه به آرزو هایشان برسند وپسرک من هم مشکلش حل شود

امیدوارم سال آینده درین روز برایتان بنویسم که پسرک مشکلش حل شده کم کم داره حرف میزنه وشیرین زبانی میکنه وچند تا دندان در آورده

خدایا خدای مهربان هیچ فرشته کچولوی را در گیر مریضی ونا ملایمات دنیایی نکن آنها خیلی لطیفتر ازین حرفها هستند  خدا جان خدای بچه های معصوم همه بچه های مریض را شفا بده

خدایا ببخش اگر ناصبوری کردم خدایا ببخش اگر به اصرار از تو چیزی را خواستم که به صلاحم نبود

پرودگارا  !  تو آن ده که آن به


پ:ن امشب هم به محفلی به مناسبت چهارشنبه سوری دعوتم این محفل در یک مکان تاریخی( در قلعه اختی.ارالدین) سرچ کنید برگذار میشه ولی به احتمال قوی به خاطر پسرک نمیروم


| سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 | 12:8 | زن متاهل| |

دارم از لب تاپ دفتر مینویسم در حالیکه اقا فینگیل روی میزم خوابیده ودخترک کنار دستم داره نقاشی میکشه

همینه که میگویند(زن با یک دست گهواره را میجنباند با دست دیگرش جهان را)

بله برگشتم سر کار ومیخواهم پسرک را هم با خودم بیارم حالا ببینم میشه؟

رئیس قبلی ما استعیفاء داد یا بهتره بگم برکنار شد و خواسنتد ریس جدید خانم باشه که خواهرم عجول هم کاندید شد وخدا را شکر از بین آن همه خانم به عنوان رئیس دفتر ما انتخاب شد

اول نگران بودم که نتوانم با وجود خواهرم بچه ام را بیارم سر کار چون او تازه مقرر شده و مسئولین اصلی ما که در مرکز هستند فکر نکنند داریم سوء استفاده میکنیم

که خدا راشکر خواهرم زنگ زد وموضوع را گفت مخصوصا که بچه ام  مشکل داره وباید خودم ازش مراقبت کنم که قبول کردند.

اگر قبول نمیکردند دیگه نمی آمدم سر کار ...دیگه ببینم میشهبا بچه کار کرد؟

خدا را شکر روز ها بچه آرامی است فقط مشکل ما با پسرک اینه که تا هنوز شب و روز را از هم تفکیک نکرده یعنی شب تا صبح بیداره وروز ها خواب

 بدون اغراق من دیشت تا خود صبح پنج دقیقه نخوابیدم وجالب اینکه اصلا هم خسته نیستم خدا قدرت عجیبی برای مادر ها میدهد.

به معنای واقعی خانه تکانی کردم امسال تا حالا درین 7 سال خانه داری اینطوری عمیق خانه تکانی نکرده بودم الان خانه ام برق میزند با اینکه قبل از بدنیا آمدن پسرک هم تمییز کاری کرده بودم ولی باز دوباره افتادم به جان خانه و زندگی ؛ این شد که خونه ء دارم مثل دسته گل...

جمعه شب هم بلاخره طلسم شکست وهمه ء قوم شوهر را دعوت کردم وبا وجود بچه کوچیک وضعف جسمی که بعد از زایمان دچارش شدم کولاک کردم

یعنی همه خواهر شوهر ها وجاری کف کرده بودند وکلا همسر سرش خورد به ابر ها پیش خانواده اش.

هیچی دیگه یک هفته ی بود نت نداشتم برم ببینم شما ها چیکار ها کردید چیکار میکنید

وای حس شلوغ وپر جمب جوش روز های آخر سال را  در ایران خیلی دوست دارم خوش به حالتان لذت ببرید اینجا به آن شدت نیست

فقط دو روز رخصتی داریم که آنهم فکر کنم از بخت بد روز اول سال جمعه است ویک روز رخصتی ما هم سوخت ورفت هوا ...نچ نچ نچ...

باید این چند روز تند تند چند تا پست دیگه هم بگذارم

خیلی خیلی خوشحالم که سال 92 داره تمام میشه درین سال خیلی غصه خوردم خیلی درد کشیدم اگر آرشیوم را نگاه گنید میبینید امیدوارم زود وبخیر تمام شود

وسال 93 برای من وخانواده ام وبرای همه مردم دنیا سالی زیباتر وسرشار امید وآرزو باشد ...آمین

| یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 | 10:22 | زن متاهل| |

انترنت خانه ام خیلی ضعیفه

در حدی که هرچه کردم نتوانستم کامنت های پر محبت شما عزیزان را جواب دهم

فقط توانستم تائید کنم .درینجا از تک تک شما عزیزان از کامنت های عمومی وخصوصی تان تشکر میکنم .

ببخشید دیگه فعلا عذرم را بپذیرید تا فکر ی به حال این نت فس فسی بکنم

میام خونه هایتان واز صفای نوشته هایتان فیض میبرم ولی نمیتوانم کامنت بگذارم

ما هم خوبیم مصروف خانه تکانی ...فرش ها به قالین شویی و پرده ها شسته شده هنوز اتو نشده برای تشک ها وپشتی ها محلفه خریدم وتا هنوز پیش خیاط است فردا هم قراره یک زن کاگر بیایه وپنبه ها را تیر بزنه(چوب بزنه)

از هوای بهاری  ماه حوت(اسفند ) لذت ببرید همش نگذارید ریه هایتان بوی وایتکس وجرمگیر را نفس بکشه

فینگیل فداش بشم امروز اولین واکسین را پشت سر گذاشت ودل مادر را کباب کرد نمیدانم چرا از پایش خون آمد یعنی یادم میاید بغضم میگیرد

الان هم داخل کریرش کنارمه وکمی بیقرار ...

دوستتان دارم

پ:ن هشت مارچ روز جهانی زن به همه بانوان جهان مخصوصا شماهای که به این جا سر میزنید مبارک

| شنبه هفدهم اسفند 1392 | 16:2 | زن متاهل| |

پسرکم چهل روزه شد ، زمان زود میگذره باورم نمیشه

بس که ننوشتم نمیدانم از کجا شروع کنم؟

دیشب برای اولین بار در داخل اطاق روبروی بخاری به کمک همسر فینگیلک ام را شستم ،وای اینقدر کچولو بود میترسیدم دست وپایش کنده نشه (بچه ام زیاد وزنی نگرفته نگرانشم)

همه ما خوبیم من ،همسر، دخترک ،آقا فینگیل خدا را شکر به غیر از همان مشکلش دیگه بچه سالمی است ونسبت به دخترک خیلی ارام تر فقط تنها مشکل بد خواب بودنش است که شب ها اکثرا بیداره وروزتا خود شب خواب

اولین پارک چهار نفره واولین رستوان چهارنفره مان را هم رفتیم خوش گذشت روزهای اخر باردای هی میرفتیم رستوان ومن میگفتم حالا معلوم نیست بچه دنیا بیاید تا کی نتوانم بیام رستوان که الان میبینم نه اینطوری هم نیست اگر بچه ارام باشد

همش روزها را درخانه هستم ومصروف بچه داری وپخت پز وگاهی میرم خونه مادرم دو شب آنجا خوابیدم  تا مادرم کمکم کنه یک کم من بخوابم یک شب مهمان مادر شوهر شدیم بیشتر مهمان دارم البته نه به صرف غذا همینطوری میایند دیدن فینگل و  من وکادو میارند که ما به این کادو میگویم(رونوایک) که برای اولین بار نوزاد را میبینند

مادرم وخواهرم عجول نفری یک دانه پلاک(نمیدانم شما به آن چی میگیید) طلا برای فینگیل دادند که یکی رویش آبیت الکرسی نوشته است ویکی  دیگه وان یکاد  با سنجاق میزنیم به لباس بچه که چشم نخوره

مادر شوهر که مثل همیشه هیچییییییییییییییییی خواهر شوهر بزرگه یک دست لباس برای دوسالگیش وخواهر شوهر کوچیکه هم کولاک کرد یک دست لباس آنهم سایز بزرگ  جاری چند بار امده ولی تا هنوز کادویش را نداده

وبقیه فامیل ها هم آمدند واکثرا لباس آوردند که خوب طبق معمول بدرد نمیخوره ...

شوهر عمه همسر هم درین مدت فوت شد که این شوهر عمه عموی جاری هم میشه

دیگه اینکه همسر موتر(ماشین) جیگری رنگ  ناز مارا هم فروخت ودل من را داغ کرد نمیدانم چرا نمیخواستم بفروشه

ولی هم نمبر پلتش زمانش تمام شده بود وباید کلی پول میداد تمدیدش میکرد وهم به قول همسر دیگه خیلی ریخته پاشیده شده بود وخرج داشت مخصوصا بعد از تصادف من یک بار هم از پیش همسر به در پارکینک خورده بود ولی من دوستش داشتم کلی راه دست من شده بود با این موتر رانندگی را یاد گرفته بودم از همه مهم تر اتومات هم بود

حالا ببینیم با این پول میشه دوباره یکی بهتر ازین بخریم یا نه ؟

از طرفی شاید برای تداوی لب بچه لازم باشه ماشین را بی خیال شیم ومصرف بچه را کنیم نمیدانم داکتر ها میگویند اولین عملش در سه نیم ماهگی صورت میگیره

اینجا صل.یب سرخ کلینیک داره رفتم معلومات گرفتم میگویند در کا.بل یک شفا خانه دارند که به نام شفاخانه .فرانسوی ها است این طور بچه ها را هم نبسته ارزانتر  تداوی میکنند داکتر هایش هم خارجی هستند حالا باید بروم واز نزدیک ببینم اگر واقعا خارجی باشند که خب ولی اگر همین داکتر های خودمان باشند حاضر نیستم بچه ام را بسپارم دستشان فکر کنم اگر آنجا بشه مقدار نسبتا کمی پو.ل لازم میشه ولی آگر آنجا نشد یا باید ببرم پا.کستان ویا بیارم ایران که درین صورت مصارفش بالاست وخوب از شما که چیزی را پنهان ندارم در حال حاضر پول چندانی نداریم تازه از قرض های خانه خلاص شدیم

اصلا درست نمیدانم این عمل چقدر مصرف داره وچه طوریه البته اینجا هم داکتر ها عمل میکنند ولی من اصلا  کارشانرا قبول ندارم.

ببینم خواست خدا چی باشه ...چتد تا سایتی را هم که دوستان معرفی کردند رفتم دیدم یکی داکتر احمد شاه .فرهت که فکر کنم هموطن خود ماست و دیگری داکتر کلانتری که فکر کنم کارش عالیه کامنت  گذاشتم ولی جوابی ندادند اگر از دوستان کسی راه ارتباطی مثلا ایمیلی شماره ای  ازین داکتر ها دارد لطف کند

میخواستم ببینم هزینه اش چقدر میشه با وصف اینکه گرفتن ویزای ایران هم برای ما خیلی هزینه داره اخه اصلا ویزا نمیدهند نمیدانم د یگه سپردم به دست خدای مهربان خودش راه حل ها را نشان مان بدهد .

دخترک را هم به سلامتی به مکتب(مدرسه) ثبت نام کردیم یک مکتب خصوصی یونیفرم اش را هم دادند یک پارچه صورتی  که باید بدهم خیاط بچه ام کلی ذوق داره واز خوشحالی داره پر در میاره لازمه بگم اینجه مدرسه از اول سال نو شروع میشه برعکس مدرسهای شما

امروز اولین دندان مرواریدش هم افتاد وخودش از ذوق بالا پایین میپرید دخترم بی اندازه ذوق  عجله ای بزرگ شدن  داره وقتی دندانش را اورد گذاشت داخل دستم یک لحظه روزی که اولین داانه مرواریدش  سر زده بود ومن کلی ذوق کرده بودم یادم آمد اصلا نمیدانم چطور این بچه به این زودی بزرگ شد کی شش ونیم سال زمان گذشت چرا من اصلا متوجه نشدم

چند روز دیگه دخترک میرود صنف(کلاس) اول ...اصلا باورم نمیشه

خودم هم خوبم گاهی میخندم وگاهی آنقدر در خودم فرو میروم که یک لحظه به خود میام میبینم گریه میکنم  احتمالا این روزها اگر پسرک هم این مشکل را نداشت من خوشبخت خوشبخت بودم

همسری مهربان ،دخترک خوشکل باهوش، زندگی نسبتا خوب ، خونه ء نقلی و مستقل،پسرکی ناز وآرام ،خانواده خوب و مهربان،روابط مادرم وهمسر هم  که عالی، هیچی کم وکاستی نداشتم ولی میدانید زندگی همیشه یک جایش خالیست

من به این نتیجه رسیدم که زندگی چهار پایه داره همیشه یک پایه زند گی هر کسی میلنگه این رسم زندگیست اصلا فکر نمیکنم کسی وجود داشته باشد که هیچ غم وغصه ء نداشته باشه اصلا خاصیت زندگی این است

زندگی یک آزمون است برای هرکسی یک قسمی است از خدا میخواهم برایم قدرتی بدهد که از پس این مشکل هم به خوبی بربیایم ودرین آزمون کامیاب  شوم آمین ...

در مورد لب پسرک هم کمی توضیح بدهم ببینید شکاف لبش از دوسویه است هر دو طرف هم تا داخل بینی اش شکاف داره کامش هم از یک طرف یعنی یک بینی اش شکاف کامل داره ویک تکه از کامش هم به داخل بینی دیگرش داخل شده ویک پره دیگر بینی اش هم بسته معلوم میشه قسمتی از کام اش به یک تکه از لب بالایش هم بیرون زده دقیقا مثل این مدل را من در عکس های که داکتر کلانت.ری جراحی کرده بود در سایتش دیدم ولی فکر کنم از نوع پیشرفته اش باشه

با آن هم شیرم را میدوشم با شیشه بهش میدم میخوره وبه شش هایش هم نمیپره خدا راشکر شیشه اش هم از همین شیشه های معمولی است فقط سوارخش از نوکش نیست از یک طرفش است که به روی زبان بچه قرار میگیرد ولی تازگی ها شیرم خیلی کم شده ومجبورم از شیر خشک براش بدهم

میدایند یکی از مهم ترین و شیرین ترین حس های قشنگ مادری شیر خوردن بچه از پس.تان مادره که من این بار ازین نعمت محروم شدم  مادر های که گاهی ازینکه همش باید شیر بدهند شاکی میشوند قدر این حس را بدانند (من خودم سر دخترک تجربه اش را دارم گاهی مینشستم به گریه)

بسه فکر کنم زیاد پر گپی کردم باید بعدا در مورد کارم هم بیام بنویسم ومشورت بگیرم

بی نهایت دوستتان دارم دوستان خوبم ببخشید که کم میام خونه هایتان کم لطفی مرا ببخشید


پ:ن دوست دارم اسم پسرک اینجا فینگیل باشه به خاطر امنیت

پ:ن کامنت ها ی پست قبل را  بعداجواب میدهم


| پنجشنبه هشتم اسفند 1392 | 14:29 | زن متاهل| |

تا چشم بهم زدم یک ماه گذشت .یک ماه پر از اتفاقات جور واجور ...

یک ماه پر از غصه ءمملو از شادی ...

یک ماه که تمام شب هایش را با پسرک بیدار بودم ... وهنوز هم خوابش منظم نشده تا هنوز روز ما برایش شب و شب را بجای روز تا صبح بیداره

یک ماهی که میشد شاد ترین روز شب ها را داشته باشم ولی با نگاه به صورت پسرک حجم عظیمی از غم میریزد در دلم و جای شادی را غمی  تلخ فرا میگیرد.

بی نهایت ممنون همه دوستان هستم

همه ء شما عزیزان چه آنهای که روشن بودید وچه خواننده های خاموشم که روشن شدند

تک تک کامنت هایتان  از  حجم غمم کم نمود با دیدن کامنت های که صادقانه فرستادید و برایم سایت های را معرفی کردید  واز دکتران گفتید از تجربه هایتان نوشتیدودلداریم دادید بی نهایت برایم با ارزش است

یعنی باور کنید آنقدر که این فضای مجازی مرا دلداری داد وغصه ام را کم نمود دوستان واطرافیان حقیقی رویم تاثیر نداشتند

شرمنده که به خاطر  مصروفیت های بی اندازه نشد که به کامنت ها جواب بدهم اخه از مصروفیت که بگذریم در برابر این همه لطف مهربانی واِِزه کم آوردم وسکوت کردم 

خدا را شکر که هنوز مهربانی است هنوز عشق است هنوز همدلی است حتا شده درین دنیای مجازی...

همچنان دارم اطلاحات جمع میکنم برای تداوی لب پسرک ببینم کجا ببرمش ...تا سه ماهه نشه که عمل نمیکنند

وقتی به پسرک نگاه میکنم عشق در قلبم به قلیان میاید وتمام وجودم را سرشار میکند

بوی نفس هایش ...بوی بهشت گونه بدنش؛ دستهایی کوچکش ؛موهای ابریشمی سیاهش ؛

دنیای از آرامش است

مادر بودن حس وصف نشدنی ایست حتا اگر یک ماه شب هایش را تا خود صبح بیدار باشی ...

مادر شدن یعنی سنگ زیرین آسیاب شدن ...قوی شدن و سخت شدن ...

منی که اگر یک شب نیم ساعت خوابم عقب می افتاد فردایش گیج ومنگ بودم الان اصلا اینطوری نیستم وانگار نه انگار تا خود صبح را بیدارم ..

باید یک پست بنویسم در مورد احساسات دخترک وشیرین کاری هاش با برادر کوچکش

دوستتان دارم ودست همه شما را میبوسم سپاس گذارم به خاطر کامنتهای عمومی وخصوصی کاری از دستم برنمیاید جز دعا برای همه شما دوستان مهربان به پاس این همه مهربانی وعشق...


| چهارشنبه سی ام بهمن 1392 | 18:20 | زن متاهل| |

روز اول که بچم دنیا آمد دنیا سرم خراب شد 

   بعد از تولدپسرک تا الان یک چرای بزرگ دور سرم میچرخد

چرا من ؟

چرا بچه من؟

چرا ؟؟؟؟؟؟چرا؟؟///

چیزی ندارم به جز اینکه خواست خدا این بوده ودر هر کارش حکمتیسیت که من نمیدانم و ورای عقل کوچک من است

در همان روز  هافکر کردم بیام در وبم چی بنویسم/

تصمیم گرفتم وبم را حذف کنم نمیدانم چرا؟ یک نوع انتقام گیری از خودم اصلا نمیدانم چرا از خودم ؟

ولی بعد دیدم نه اینطوری درست نیست

گفتم نمینویسم ولی باز فکر کردم که من این وب را ساختم که غصه هایم را اینجا بریزم اینجا را برای خودم درست کردم

این بود که دارم مینویسم شاید آرام شوم شاید همدرد های پیدا کنم ومطمنم که دوستان خوبی که همشه داشتم حرفهایشان مرحمی میشود زخم سر باز دلم را

پسرک من عشق کوچلوی من دنیا امد اما با یک مشکل که هر چند دیگران میگویند مشکلی نیست ولی برای من بزرگترین مشکل دنیاست

میدانید الان حوصله داستان زایمان را ندارم الان دردم چیز دیگریست

پسرک ناز من لب بالایش و کامش شکاف دارد . من نه دوا ودارو سر بخود خوردم نه هم هیچ کاری که بشه گفت شاید این مسئله باعث اش شده نمیدانم چرا اینطوری شد

  اینکه مگر سنو اینرا نشان نمیدهد وازین سوالها ....

خوب اینجا درین کشوری که من زندگی میکنم آنقدر علم و دستگاه ها پیشرفته نیست واین چیز ها یا معلوم نمیشه یا نمیگویند نمیدانم؟

مشکل اصلی اینه که سینه را مکیده نمیتواند ومن شیرم را میدوشم وداخل سیر چوشک برایش میدهم

تمام وجودم را دردی عمیق در بر میگیرد وقتی به صورت گرد سفید ش نگاه میکنم

هزار بار از خدا پرسیدم چی میشد این لبش هم مشکلی نداشت؟/////

دکتران گفتند با چند تا جراحی خوب میشه یکی در ماه سوم ویکی در یک نیم سالگی ولی من پر از اضطرابم اینکه چه خواهد شد

مشکل دندانهایش چی میشه آیا بچه ام میتواند حرف بزند ؟

وهزار سوال دیگر حال خودم هم اصلا خوب نیست احساس میکنم در حمله یک افسردگی قرار دارم ولی نمیخواهم اینطوری از پا دربیام

امیدم به خداست وبس

بعد از زایمان تا ده روز مادرم ومادر شوهرم برخلاف آنچه فکر میکردم بی اندازه ازم پرستاری کردند همه هوایم را داشتند حتا خوهر شوهرها

تصمیم ندارم اینجا تداوی کنم دارم معلومات جمع میکنم ببینم کجا بهتره یا میبرمش هند یا پاکستان ویا میارم همین ایران که برای ما راحتره هم زبانش را میفهمیم وهم میتوانیم مدت بیشتری آنجا بمانیم

الان ده روزه که برف پشت برف میبارد ومن در یک اطاق کوچیک حبس شدم از ترس سرما وبچه کوچیک بیرون شده نمیتوانم

بچه ام بی اندازه بچه خوبی است همان طور که میخواستم آرام وبی سر وصدا ولی ای کاش این مشکل را هم نداشت اگر کسی در زمینه تجربه داره یا معلوماتی خوشحال میشم مرا در جریان بگذارد

وممنون همه عزیزانی ام که برایم تبریکی گفتید باز هم محتاج دعا هستم

پ:ن راستی اسم پسرک را هم راستین گذاشتم

| پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 | 14:8 | زن متاهل| |

Design By : shotSkin.com